تبليغاتX
سوده و روزهای زندگی

کاش حسین نوروزی  یه جایی آخر این پست می‌نوشت شبی چندبار از روی این چندخط بنویسیم که کفایت حال‌مون بکنه...

"می‌خوام از یادتون رفته باشم، از شهرتون رفته باشم، از اتاق‌تون رفته بودم، از تخت‌تون رفته باشم، از دل‌تون از یادتون رفته بودم. بعد؟ هیچ‌چی.. شما بمونید و یه آینه. می‌خوام از تو اون آینه هم رفته باشم.
می‌خوام از دست‌تون رفته باشم..."

 

+ نوشته شده توسط سوده در شنبه 1391/02/09 و ساعت 13:17 |

انگار زندگی گیاهی‌تر از اون چیزیه که فکرش می‌کردیم...

+ نوشته شده توسط سوده در پنجشنبه 1391/02/07 و ساعت 23:32 |

امروز یه پسربچه سه سال و نیمه اومده درگوشم می‌گه تو وقتی ناراحت می‌شی گریه می‌کنی؟؟ من هم جواب دادم که آره گریه می‌کنم... از بعدازظهر تا حالا از خودم می‌پرسم تو ذهن یه پسر بچه سه سال و نیمه از یه خانواده خوب  چی می‌گذره که همچین سوالی می‌پرسه... دلم می‌خواست به این پسربچه دوست داشتنی  بگم آخه بچه جون تو از ناراحتی از گریه چی می‌دونی ؟... تو چه می‌دونی که یه وقتایی آدم دلش می‌خواد گریه کنه زیاد گریه کنه، به اندازه همه این زندگی گیاهی گریه کنه... تو چه می‌دونی که یه وقتایی آدم دلش می‌خواد بره تو دل یه آغوش و اینقدر گریه کنه تا دنیا وایسته و تموم شه ولی آغوش همیشه دور ِ دور ِ دور ِ...  اگه دوباره ببینمش این بار این منم که باید درگوشی ازش بپرسم وقتی دلش می‌گیره چی کار می‌کنه؟ وقته دلش گریه می‌خواد کجا می‌ره گریه می‌کنه؟...

+ نوشته شده توسط سوده در چهارشنبه 1391/02/06 و ساعت 22:37 |

آخرین صبح سال ۸۹ مقابل هتل ارگ جدید بم، بهار از من عکسی گرفته که از اردیبهشت پارسال تا همین دو هفته پیش که ویندوز عوض کردم روی دسکتاپ بود. عکس را گذاشتم روی دسکتاپ و تقریبا هر شب یکی دو بار نگاهش می‌کردم تا حواسم باشد به خودم تا دوباره برنگردم به چهره و حال و هوای آن روزهای تلخ... امسال بعد از تعطیلات چند شبی باز هم به عکس نگاه می‌کردم و احساس کردم که دیگه نیازی ندارم به این آینه و حالا می‌توانم عکس را بردارم که با عوض کردن ویندوز خود بخود از روی صفحه پاک شد.... ولی حس سوده‌ی آن عکس مثل یک آژیر، یک زنگ خطر یه‌جایی گوشه ذهنم مانده؛ و حالا که به چهره خودم در عکس‌های امسال نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر فرق داره این سوده با سوده پارسال که البته این تفاوت را حتی زودتر از عکس‌ها وقتی که در خانه را بستم و نشستم توی ماشین به قصد شروع سفر نوروز ۹۱ بخوبی حس کردم و به خودم گفتم که چقدر در بستنم فرق داشت با پارسال، این دفعه هیچی نبود که بخواهم  پشت در خانه بگذارم و از آن رها شوم، در بستن امسال خیلی دلچسب بود حس سبکی داشت. تجربه این کار برای خودم خیلی خوب بود، بنظرم بد نیست که آدم بعضی وقت‌ها برای خودش همچین راهکارهای ساده‌ای بتراشد گاهی اوقات خیلی خوب جواب می‌دهد خیلی خوب...

+ نوشته شده توسط سوده در سه شنبه 1391/02/05 و ساعت 16:3 |

از سه شنیه شب تا حالا صدای ناصر تو گوشم زنگ می‌خوره که دو بار شت سرهم با نگاه معنی داری سرشُ تکون داد و گفت  سوده سه تار ساز تنهاییه... سه تار ساز تنهاییه سوده... و  من سر تکون دادم و  هیچ نگفتم... هیچی نداشتم که بگم...

+ نوشته شده توسط سوده در شنبه 1391/02/02 و ساعت 23:1 |

یک وقتهایی‌ست در زندگانی که مات و مبهوتی و من از صبح اینطوریم... همش تصویر معتمدآریا تو فیلم اینجا بدون من می‌آد جلو چشام که به یه نقطه‌ای توی دور خیره بود و از پسرش سیگار می خواست... فقط نمی‌دونم من باید از کی  سیگار بگیرم... 

+ نوشته شده توسط سوده در شنبه 1391/02/02 و ساعت 13:56 |

 وقتهایی هست در زندگانی که آدم دلش می‌خواد زمان متوقف شه، مثل وقتی که داری از ته دل می‌بوسی...  وقتی که شیشه ماشین را کشیدی پایین خیره‌ای به خورشید نیمه ابری و باد خنک اردیبهشتی می ره ته ته وجودت می‌شینه... وقتی که خیره‌ای تو چشمهایی که یه عالمه حرف نگفته داره...

+ نوشته شده توسط سوده در جمعه 1391/02/01 و ساعت 23:57 |

انی راَیتُ دَهراً من هجرک القیامة...

اولین تصویر من از تو خانه مادرشوهرت بود عقدکرده بودی شال مشکی را مدل عربی سر کرده بودی و ما درباره واحدهای درسی‌مان صحبت می‌کردیم تاریخ ادبیات، فرانسه، اسطوره... دومین تصویر من از تو بازهم خانه مادرشوهرت بود، من و تو جلوی سینک با هم ظرف می‌شستیم و حرف می‌زدیم، شوهرت ماموریت بود  گفتی شب می‌مونی پیش من گفتم صبر کن از بابا بپرسم، مشکلی نبود رفتم چند خانه آن‌طرف‌تر تی‌شرت سفید و شلوارک سفید گل‌گلی را آوردم و رفتیم آن اتاق‌خواب دلگیر عقب خانه که بخوابیم رختخواب پهن شد نشستیم به حرف زدن تا نصفه‌های شب و از همان شب بود که رابطه من و تو کلید خورد و حالا با توجه به حافظه آلزایمری من فکر می‌کنم ده سالی گذشته باشد از آن روزها... رابطه‌مان عمیق و عمیق‌تر شد و تو شدی خواهر نداشته من و دخترکت به من می‌گوید خاله...

کانادا رفتن‌تان را جدی نگرفتم به خودم می‌گفتم پروسه‌اش طولانی‌ست راستش نمی‌خواستم به جدایی‌اش فکر کنم اما این چهارشنبه آخر سال همه چیز فرق کرد این بار وقتی هر دویتان چشم به صفحه گوگل ارت دوخته بودید، چین را باور کردم... وقتی همه‌چیز را مبسوط تشریح کردی چشمم افتاد به نقاشی‌های دخترک روی در خانه...  بغض داشتم هنگ بودم باورم شد که می‌روید و همه چیز از همان‌جا برای من فرو ریخت... آن شب روی تخت دخترک خوابیدم، جلوی  اشک هایم را گرفتم که صدای فین ‌فینم بیدارتان نکند زیر نور  بنفش و سبز دستگاه بخور به عروسک‌ها نگاه می‌کردم و بغضم را قورت می‌دادم... هرکاری کردم خوابم نبرد، به بلیط شهریور یا ژانویه‌ی چین فکر کردم به گیت فرودگاه به چت به تلفن به ماه و ستاره ها به سووووسیس‌های مشهد به خانه اکباتان به فرمان دادن‌هایم به کلاس مهرانی به آیلا سرا... خریدهایمان را مرور می‌کردم به خانه پیروزی فکر کردم  به زار زدنم موقع خوردن پیتزا، هنوز نمی‌دونیم کی نوبت می‌رسه به قاشق‌ چنگال وایکینگهام، من هی پهلو به پهلو می‌شدم و بیشتر باورم می‌شد که خواهید رفت... با خودم فکر مي‌کردم که دفعه بعد که اومدم خونتون  طوطی‌های دخترک را بذارم روی دست‌هایم راستش حتی همان یک ساعتی که نزدیک صبح خوابم برد خوابش را هم دیدم که طوطی‌ها را گذاشتم روی دستم و به خودم می‌گم از گربه استاد که بدتر نیست، دلم نمی‌خواد حسرتش بماند روی دل دخترک که مرا به خالگی پذیرفته و در اتاق را قفل می‌کند که من شب نروم خانه و پیش شماها بمونم...  دلم مونده پیش شراب ناب شیراز، شب‌های بلند زمستون و  چیدن کابینت‌ها... دلم مونده همون‌جایی که ناخن‌هایم را فرنچ کردی، وقتی زیر بارون شدید روی پل آزمایش قش قش با دخترک می‌خندیدیم، وقتی از آرایشگاه اومدم موهایم را شستم  تو برایم دوباره سشووار کشیدی و روانه عروسی شدیم... دلم مونده پیش اون وقتهایی که زنگ می‌زدی می‌پرسیدی چه خبرا مفقودالاثر.... صبح پنج شنبه وقتی سوار خطی صادقیه - ونک شدم سرم را تکیه دادم به شیشه ماشین و از خودم پرسیدم یعنی چند دفعه دیگه من باز هم این مسیر را می‌آیم و می‌روم...

از چهارشنبه تا حالا اینها مونده بود روی دلم همش مرور بود و مرور و من نمی‌دونستم و نمی‌دونم چی‌کار باید کنم اینها را نوشتم که حواسم باشد به این سال ۹۱ که اگه به دل من باشه دلم می‌خواهد یک‌طور دیگری رقم بخورد نمی‌دونم شاید پررویی‌ست یا شاید هم باید اسمش را گذاشت ترس از خداحافظی، ترس از دیدارهای طولانی، ترس از مرور خاطرات...

+ نوشته شده توسط سوده در شنبه 1390/12/27 و ساعت 13:30 |

چه شبی بود دیشب... چقدر نفسگیر تمام شد این آخرین چهارشنبه سال... باورم شد که چه بر سرمان خواهد رفت...

+ نوشته شده توسط سوده در پنجشنبه 1390/12/25 و ساعت 10:7 |

دلم برای گربه استاد سوخت، بالاخره قورباغه را قورت دادم و رضایت دادم استاد گربه‌اش را از اتاق بیرون بیاورد، گربه هم بیرون آمد و یک راست آمد جلوی من که البته استاد به فریادم رسید و گربه را از جلوی من دور کرد. اولین بار بود که در عمرم یک گربه با فاصله بسیار کمی دور و بر من می‌چرخید و من هم برای خودم روی صندلی نشسته بودم و سعی می‌کردم واکنشی نداشته باشم اما حواسم به گربهه بود؛ خلاصه امشب تجربه جالبی بود که در محضر یک گربه بزرگ پشمالو ساز زدیم و ریز چهارلاچنگ تمرین کردیم و گربه هم برای خودش دور خانه می‌چرخید و به مضراب‌های من گوش می‌کرد که البته آخرش هم این ریز چهارلاچنگ ما درست نشد که نشد...

+ نوشته شده توسط سوده در یکشنبه 1390/12/21 و ساعت 23:23 |