انی راَیتُ دَهراً من هجرک القیامة...
اولین تصویر من از تو خانه مادرشوهرت بود عقدکرده بودی شال مشکی را مدل عربی سر کرده بودی و ما درباره واحدهای درسیمان صحبت میکردیم تاریخ ادبیات، فرانسه، اسطوره... دومین تصویر من از تو بازهم خانه مادرشوهرت بود، من و تو جلوی سینک با هم ظرف میشستیم و حرف میزدیم، شوهرت ماموریت بود گفتی شب میمونی پیش من گفتم صبر کن از بابا بپرسم، مشکلی نبود رفتم چند خانه آنطرفتر تیشرت سفید و شلوارک سفید گلگلی را آوردم و رفتیم آن اتاقخواب دلگیر عقب خانه که بخوابیم رختخواب پهن شد نشستیم به حرف زدن تا نصفههای شب و از همان شب بود که رابطه من و تو کلید خورد و حالا با توجه به حافظه آلزایمری من فکر میکنم ده سالی گذشته باشد از آن روزها... رابطهمان عمیق و عمیقتر شد و تو شدی خواهر نداشته من و دخترکت به من میگوید خاله...
کانادا رفتنتان را جدی نگرفتم به خودم میگفتم پروسهاش طولانیست راستش نمیخواستم به جداییاش فکر کنم اما این چهارشنبه آخر سال همه چیز فرق کرد این بار وقتی هر دویتان چشم به صفحه گوگل ارت دوخته بودید، چین را باور کردم... وقتی همهچیز را مبسوط تشریح کردی چشمم افتاد به نقاشیهای دخترک روی در خانه... بغض داشتم هنگ بودم باورم شد که میروید و همه چیز از همانجا برای من فرو ریخت... آن شب روی تخت دخترک خوابیدم، جلوی اشک هایم را گرفتم که صدای فین فینم بیدارتان نکند زیر نور بنفش و سبز دستگاه بخور به عروسکها نگاه میکردم و بغضم را قورت میدادم... هرکاری کردم خوابم نبرد، به بلیط شهریور یا ژانویهی چین فکر کردم به گیت فرودگاه به چت به تلفن به ماه و ستاره ها به سووووسیسهای مشهد به خانه اکباتان به فرمان دادنهایم به کلاس مهرانی به آیلا سرا... خریدهایمان را مرور میکردم به خانه پیروزی فکر کردم به زار زدنم موقع خوردن پیتزا، هنوز نمیدونیم کی نوبت میرسه به قاشق چنگال وایکینگهام، من هی پهلو به پهلو میشدم و بیشتر باورم میشد که خواهید رفت... با خودم فکر ميکردم که دفعه بعد که اومدم خونتون طوطیهای دخترک را بذارم روی دستهایم راستش حتی همان یک ساعتی که نزدیک صبح خوابم برد خوابش را هم دیدم که طوطیها را گذاشتم روی دستم و به خودم میگم از گربه استاد که بدتر نیست، دلم نمیخواد حسرتش بماند روی دل دخترک که مرا به خالگی پذیرفته و در اتاق را قفل میکند که من شب نروم خانه و پیش شماها بمونم... دلم مونده پیش شراب ناب شیراز، شبهای بلند زمستون و چیدن کابینتها... دلم مونده همونجایی که ناخنهایم را فرنچ کردی، وقتی زیر بارون شدید روی پل آزمایش قش قش با دخترک میخندیدیم، وقتی از آرایشگاه اومدم موهایم را شستم تو برایم دوباره سشووار کشیدی و روانه عروسی شدیم... دلم مونده پیش اون وقتهایی که زنگ میزدی میپرسیدی چه خبرا مفقودالاثر.... صبح پنج شنبه وقتی سوار خطی صادقیه - ونک شدم سرم را تکیه دادم به شیشه ماشین و از خودم پرسیدم یعنی چند دفعه دیگه من باز هم این مسیر را میآیم و میروم...
از چهارشنبه تا حالا اینها مونده بود روی دلم همش مرور بود و مرور و من نمیدونستم و نمیدونم چیکار باید کنم اینها را نوشتم که حواسم باشد به این سال ۹۱ که اگه به دل من باشه دلم میخواهد یکطور دیگری رقم بخورد نمیدونم شاید پرروییست یا شاید هم باید اسمش را گذاشت ترس از خداحافظی، ترس از دیدارهای طولانی، ترس از مرور خاطرات...
+ نوشته شده توسط سوده در شنبه
1390/12/27 و ساعت
13:30 |