دیشب در میانه های تب و لرز و استخوان درد کابوس ها یکی پس از دیگری آوار می شدند و من در همان حین خواب حواسم بود که اینها را باید در وبلاگ بنویسم... پسرخاله  رو به مامان می گفت: خاله ما هزاربار به دخترت ماهی دادیم خورده و نفهمیده بعد قاه قاه می خندید... جلوی خانه قبلی مان ایستادم و از خاله آمنه می پرسم مامان پذیرفته یا نه؟ خاله سکوت می کند دوباره می پرسم مامان پذیرفته که من برم یا نه؟ این بار با همان سبک حق به جانب همیشگی اش جواب می دهد که آماده شده... من ساعاتهای مانده به پروازم را می شمارم و می بینم فقط ۵ ساعت وقت دارم که با آیلا باشم...دختری با ظاهر بسیار ساده در راهروهای دانشگاه پشت سر پدرش می دود و التماس می کند که نمی خواهد بماند، آمریکا و دانشگاهش را نمی خواهد، فقط از اردلان می گوید و اشک می ریزد، می خواهد در ایران با اردلان باشد اما پدرش نمیگذارد. من به اشک هایش نگاه می کنم و دلم برای خودش و اردلانش و خواسته اش می سوزد و در دلم می گویم حالا حالاها باید زار بزنی که داغ اردلان هم می ماند بر دل تو... بیدار می شوم بینی کیپ است نفس ندارم دهانم خشک شده، میروم آشپزخانه آب بخورم. پشت پنجره می ایستم همه جا تاریک است نمی دانم هوا ابریست یا کثیف است یا مه است اما خوب می بینیم که چراغ سبز کلکچال پیدا نیست دوباره آب می خورم و برمی گردم زیر پتو. به کابوس هایم فکر می کنم و خوب می فهمم که دلتنگم. هروقت دوز دلتنگیم میزند بالا این کابوس ها به سراغم می آیند. دلتنگی دلتنگیست هیچی سرش نمی شود، تن سالم و تب دار هم برایش فرقی ندارد، بیرحم است بیرحم...