چند شب خواب را گشتی اسیر یک شبی بیدار شو دولت بگیر...
شمعهای روشن کنار دستمان، لبتاب و سجادهها و قرآن وسط سالن، کارتنهای اسباب بستهبندیشده پشتسرمان و تمام فایلهایی که دانلود کرده بودی و حتی همان چند آلو سیاهی که آوردی بخوریم تا خوابمان نگیرد، شب احیایی را برایم رقم زد که با تمام احیاهایی که در این چند سال اخیر باهم بودیم، فرق داشت... خیلی فرق داشت، یعنی یک خاطرهای شد بیخ دل که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمیشود یعنی چنان دردناک بود که حتی نوروزی هم نمیتواند به محزونترین شکل ممکن بیانش کند...