چند شب خواب را گشتی اسیر       یک شبی بیدار شو دولت بگیر...

شمع‌های روشن کنار دستمان، لب‌تاب و سجاده‌ها و قرآن وسط سالن، کارتن‌های اسباب بسته‌بندی‌شده پشت‌سرمان و تمام فایل‌هایی که دانلود کرده بودی و حتی همان چند آلو سیاهی که آوردی بخوریم تا خوابمان نگیرد، شب احیایی را برایم رقم زد که با تمام احیاهایی که در این چند سال اخیر باهم بودیم، فرق داشت... خیلی فرق داشت، یعنی یک خاطره‌ای شد بیخ دل که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمی‌شود یعنی چنان دردناک بود که حتی نوروزی هم نمی‌تواند به محزون‌ترین شکل ممکن بیانش کند...

 

این راننده تاکسی نازنین...

آقایی عقب تاکسی نشسته و من هم ساز به‌دست می‌نشینم عقب. تعجب می‌کنم که چرا آقای راننده جلوی هیچ مسافر دیگری که در امتداد خیابان ایستاده ترمز نمی‌کند؟؟ بعد احساس می‌کنم این کار را بخاطر من می‌کند که ساز همراهم هست، هرچند که ساز اصلا جاگیر نیست اما آقای راننده بخاطراینکه من راحت باشم مسافر دیگری را سوار نمی‌کند. این حرکت را دوست داشتم نه صرفا چون راحت بودم بلکه به این دلیل که راننده بخاطر من از خیر کرایه‌اش گذشت؛ این حس گذشتن برایم دلچسب بود که چقدر آدم‌ها با هم فرق دارند، یکی بخاطر یک سکه بیست و پنج تومنی کارش به فحش و فحش کاری با مسافر می‌کشد و یکی دیگر هم می‌تواند از سر لطف کل کرایه‌اش را فراموش کند...

پ.ن. کجایی سرباز؟؟؟ می‌خواستیم با هم داستان‌های تاکسی را بنویسیم...

"انگار که هر آدمی یک‌ روز یک آن یک دقیقه‌ی پذیرش دارد؛ روزی که قبول می‌کند، شکست می‌خورد و قبول می‌کند و از پا درآمدنش را می‌پذیرد. روزی که قبول می‌کند و با خود به آرامی می‌گوید «خب مرد جوان! این‌ هم آخر خط...»"
دوست داشتم این نوشته نوروزی را، تا به‌حال به این فکر نکرده بودم که آخر خط چه شکلیم؟...

خواب راحت

نور آبی‌رنگ صفحه مانیتور تردمیل تنها نور موجود در اتاق بود. روی تردمیل راه می‌رفتم و سعی‌اَم بر آن بود که به چیزی فکر نکنم، چشم‌هایم را بسته بودم و فقط تصویر ساحل دوست‌داشتنی چابهار و گل‌ها و ستاره‌های سوباتان را در ذهنم مرور می‌کردم، سعی کردم مثل آن شب ساحل لیپار، با موج‌ها در حرکت باشم... ۵۰ دقیقه پیاده‌روی و نرمش برای شروع خوب بود، راضی بودم. زیر دوش حس خوبی داشتم و به حرف‌های فریبا فکر می‌کردم به اینکه "باید مراقب حس و حال‌مان باشیم"، همان ‌زیر دوش تصمیم گرفتم اَراجیف‌ها را فراموش کنم و فقط و فقط روی تصمیم‌هایم فوکوس کنم... یک لیوان شیر خوردم که مثلا کلسیم هم به بدنم برسد، ایستادم در قاب پنجره و موهایم را بافتم و لذت ‌می‌بردم از قطره‌های بارونی که می‌نشست روی بازوها و کمرم... سرم را که گذاشتم روی بالش، خوابم برد، خواب راحتی بود...   

 

...

و ما در میان آدم‌هایی زندگی می‌کنیم که هنوز معتقدند: "ننگُ دختر به‌بار می‌آره"...