از میون جملههایی که آقای نوازنده گیتار با کلمات درخواستی تماشاچیان میساخت، این جمله عجیب به دلم نشست: "ما همه خوبیها را اختلاس میکنیم"...
موهایم را بالای سرم بستم، نشستهام روی سکوی آشپزخانه و تمرین میکنم، چهار مضراب شور ر را ایندفعه با انگشت چهارم میزنم. دقیقا در قاب پنجره قرار گرفتم، درست در مسیر باد و صدای ساز با صدای باد و صدای تکان خوردن برگهای گلدانهای اطرافم قاطی میشود... حس خوبیاست، انگار باد از تک تک سلولهایم رد میشود و همهچیز را با خود میبرد درست مثل همان چیزی که در فیلمها نشان میدهند... کشف میکنم که اگر دستم را روی کاسه ساز جابجا کنم دُرابهایم بهتر میشود و خوشحال از کشف جدید همچنان همراه با باد به تمرین ادامه میدهم... اهل خانه مشغول چت با آنسوی آبها هستند، بابا میآید مینشیند پشت میز و کتابش را دست میگیرد، حواسم هست که حواسش به ساز زدنم هست، نگاهم میافتد به صورتم در آینه پنجره و خیره میشوم در چشمهایم و از خودم میپرسم سوده توی این چشمها چه خبره؟؟ بعد صدای بابا حواسم را میآورد سرجا: " سوده بابا کسلی سرحال نیستی؟؟؟" و من با بهانه گرمای هوا و رمق نداشته شدیدن تکذیب میکنم... دوباره ساز میزنم و ریز ریز به بابا نگاه میکنم، محو چهرهاش میشوم و به تصمیمهای توی ذهنم فکر میکنم... تصویر آن لحظه صورت بابا با نگاه روی کتاب ماند جلوی چشمهایم... ساز را میگذارم زمین و برمیگردم به شهر نگاه میکنم که چراغهایش درحال خاموششدن است...
بارون وسط یه تابستون داغ، درست همان چیزی بود که همه محتاجش بودیم... صفحه را که باز میکنی حال همه خوب است، هرکسی خطی نوشته از حس و حال خوبش از این بارون... انگار نه فقط گرمای تیرماه کش دار بلکه خیلی از تلخیها را با خودش شسته و برده حتی داغی تن من را... ما محتاجیم جناب مستطاب یونیورس، محتاج یه همچین لحظههایی که یکهو حال همگیمان خوب شود، که هرکه از در میآید بگوید کیف میکنی با این بارون، که پشتسرهم عزیزانمان اساماس بفرستند لذت میبری از این هوای دلانگیز... ما آدمهای خیلی محتاجی هستیم جناب مستطاب یونیورس، محتاج یه همچین حس و حالی که حتی با وجود تمام تلخیها و دغدغهها و خبرهای بد، همانطور که پشت میزهایمان مشغول کار هستیم عطر بارون کیفورمان کرده باشد رهایمان کرده باشد... ما محتاجیم که هر از گاهی همهمان با هم اینطوری مست شویم حتی اگر دوام مستیش خیلی کوتاه باشد...
یک ماهیست آقایی همسن و سال خودمان با مدرک مهندسی کامپیوتر به جمع همکاران اضافه شده که گویا از آشنایان آن یکی آقای همکار است. آدم نسبتا ساکت و بیآزاریست. آن یکی آقای همکار برایمان تعریف کرده که این آقا عاشق دختری بوده و همه چیز خوب پیش میرفته و خانوادهها هم راضی بودند فقط صبح ِ شبی که قرار بوده مراسم رسمی بلهبرون برگزار شه دختر بدون داشتن هیچ سابقه بیماری، از خواب بیدار نمیشه و این عاشق بیچاره میمونه و یک دنیا حسرت... حال و روزگارش خیلی خراب بوده و حتی مدتی هم برای دوری از فکر و خیال و فضای خونه به عنوان کارگر باربر در شرکتی کارتن جابهجا میکرده... آقای همکار و آقای رئیس دو سه سالی در تلاش بودند که راضیش کنند به شرکت ملحق شه اما حریفش نشدند تا همین یک ماه پیش. هفته اول که اومده بود گفت "من همین یک هفته آزمایشی هستم فکر نمیکنم بمونم"، یک هفته جزوهها را میخوند و میگفت" احساس میکنم نمیکشم"؛ خلاصه با کمک بقیه همکاران راه افتاد و مشغول شد و امروز به مناسبت اولین حقوق، همکاران را ناهار ِ مفصّلی مهمون کرد، پریروز هم کیک گرفت و همه را دور هم جمع کرد و گفت "کیک تولد دوبارهی بنده خداییست که مرحوم شده دوست داشتین یه فاتحه هم بخونین"... من بغضم را همراه با کیک قورت میدادم و به تحمل این مرد فکر میکردم... احساس میکنم اگه من بودم دیگه نمیتونستم بلند شم، دق میکردم... یهوقتهایی که بیهوا میزنه زیر آواز و با خودش زمزمه میکنه، دلم براش کباب میشه... احساس میکنم این رنج برای این آدم تموم نمیشه، انگار یه رنج ابدیه... دو سه روزه که همش از خودم میپرسم چه اشکالی داشت اگه اون طفلک زنده میموند و زندگی مشترکش با این پسر شروع میکرد؟؟؟ واقعا دلم میخواد بدونم چی از این جناب مستطاب یونیورس کم میشد اگه اون دختر زنده میموند؟...
صبح اول هفته
دوش گرفتم، خُنکم، حوله به تن با موهای خیس ایستادهام در قاب تمام قد پنجره و بیخیال عقربههای ساعت طلوع را نگاه میکنم و از رنگ باریکه های نور در لابهلای ابرها کیف میکنم... به سکوت صبحگاهی شهر گوش میکنم و لذت میبرم از خنکی بادی که مینشیند روی پوست تنم... به شهر نگاه میکنم که در حال بیدار شدن است و به خودم فکر میکنم و به هفته درپیشرو... حس خوبیست دلم میخواهد حس خوبش تا آخر هفته بماند...
گلومسه...
تنم را سپرده بودم به خنکای باد و خیره بودم به ابرهای آسمون در قاب پنجره و احساس میکردم چقدر زندگی من گره خورده با این آسمون که انگار دوتا چشمی اون تو هست که اگه نبینمشون شبم صبح نمیشه... توی ذهنم خیلی چیزها را مرور میکردم... به دختری فکر میکردم که تو مترو در کنارم ایستاده بود و خیلی بیهوا گفت چه ابروهای یک دست مشکی قشنگی داری و من تشکر کردم ولی توی دلم پوزخند می زدم به ابروهای مشکی قشنگ... به حرف بهار فکر میکردم که گفت قیافت شبیه اونهایی شده که یکیُ دوست دارن، ته چشمات یه چیزیه شبیه عاشقی و من بازهم تو دلم پوزخند میزدم به عاشقی... به گلومسه خواننده ترک فکر میکردم که همکار تبریزی برایم ترجمه کرده یعنی لبخند بزن و من چیزهایی که باید بخاطرشان لبخند بزنم را در ذهنم مرور میکردم...