امروز و فردا آخرین روزهای این دفتر است. دوشنبه دفتر را تحویل میدهیم. تمام شد، یک سال و نیم عمر کوتاهی بود ولی دردناک. از نیمهی رمضان ۸۸ با روزهای شوم زندگیم گره خورد و شد بخشی از تاریکترین روزهای زندگیم. محال است روزی این دفتر با سکوتش و پنجرههایش که شاهد زار زدنهایم بودند، پیادهرویهای گنگ و مبهوتم از ساعی تا مطهری تا میدان ولیعصر، بغضهایی که هر رفت و برگشت از سر قائم مقام فرو دادم، فرانسهای که خواندم و تمام تنهاییم که این دفتر نمود عینیاش بود، از صفحهی ذهنم پاک شود. حالا نمیدانم از دوشنبه دفترهای سبزم را کجا ببرم؟ کجا ببرم که نشوند داغ ِ روی داغ دل؟؟؟ نمیدانم چه کردهام که حالا در این نقطه از زندگی ایستادهام که پشتسر رنج است و پیشرو هیچ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۳ ساعت 13:8 توسط سوده
|
"فنجان و رز"
به قهوه خانه رفتم
تا فراموش کنم
عشقمان را و دفن کنم
اندوه خود را، اما
تو پدیدار شدی
از فنجان قهوه ام:
گل رزی سفید.
نزار قبانی/ در بندر آبی چشمانت... ترجمه احمد پوری
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ساعت 23:33 توسط سوده
|