به بهانهی بارونی که دیشب بارید...
ارتفاع نسبتن خوبی را در جنگل بالا رفتهایم، بچهها نشستهاند به استراحت، یکی از آقای دکتر میخواهد که آواز بخواند و دکتر هم شروع میکند به خواندن غزلی عاشقانه که حسابی حال آدم را عوض میکند و بهدنبالش مرغ سحر را هم می خواند؛ بعد عدهای میخواهند که یک آهنگ شاد هم بخواند و دکتر کمی سکوت میکند و شروع میکند به خواندن ببار ای بارون ببار که من با همین مصرع اول جمع را ترک میکنم و تا شعاع زیادی دور میشوم... دلم نمیخواست حال خوبم و تمام انرژی که از جنگل، مه و ارتفاع گرفته بودم را با شعری هدر دهم که همدم عر زدنهایم بود که برگردم به خاطرات تلخ زار زدن پشت پنجره وقتی بارون میبارید...
عصر ِ روز ِ برگشت همین که چرتم تمام شد و چشمهایم را باز کردم صادق دوربین را داد دستم و گفت نگاه کن: درست همان موقعی که با غزل عاشقانه آقای دکتر تو حال خودم بودم از فاصلهایی دور زوم کرده و عکس نیمرخی از من گرفته که حال آدم را رسوا میکند؛ عکس را به دوستانی که اطرافم هستند نشان میدهد و رامتین بلافاصله میگوید "سوده این همون موقعی بود که یاد اون خاطره افتادی و بلند شدیُ رفتی" و من فقط نگاهش میکنم ولی توی دلم جوابش را میدهم که نه، خاطرهای در کار نبود حتی آدم آن خاطرات هم نبود بلکه زخمی بود که دلم نمیخواست نوک سوزنی از کنارش رد شود و من را به درد بیاندازد... اگر تو هم مثل من از خودت ترسیده باشی محافظهکار میشوی، سعی میکنی حواست زیادی بهخودت باشد، توانی برایت نمانده که شعر نوستالژیکت را این بار با حالی خوب در فضایی کاملا متفاوت گوش کنی... وقتی محافظهکار میشوی سعی میکنی حواست بیشتر به مستیات باشد دلت نمیخواهد به هیچ دلیلی مستیات زائل شود حتی اگر خود استاد بیاید وسط جنگل و قطعه را برای تو بخواند...