آغاز فصل سرما...

همکار تبریزی تکه کاغذ کوچکی را بدستم داد که ۵ خط ترجمه قطعه‌ای ترکی است که خواسته بودم برایم ترجمه کند؛ حالا از ظهر  من مانده‌ام میان کلمات روی کاغذ و صدای زن و مرد ترک که با هم می‌خوانند. یعنی چیزی مانده بیخ گلویم، انگار باید کفایت می‌کردم به همان حس دلنشین قطعه و نباید فراتر از نوای تنبور می‌رفتم... از عصر تا به حال هربار که قطعه را گوش می‌کنم چیزی ته دلم چنگ می‌خورد، احساس می‌کنم معنی این جمله ها را خوب یاد گرفته‌ام، خیلی خوب:

تو این سرما داری میری

نگاهمُ تو سینت نگه دار، شاید تو این سرما سردت بشه...

در رسای خدم و حشم نداشته

از اول هفته هیچ شبی خوب نخوابیدم  یا فکر و خیال گذشته و حال و آینده بوده یا رؤیاهای دست‌نیافتنی، نمی‌دوم شاید هم دست‌یافتنی... صبح‌ها تنم را به زور از لای ملافه کشیده‌ام بیرون دلم  می‌خواست بازهم بخوابم تا وقتی که آفتاب پاهای سرد شده‌ام از خنکای شب قبل راگرم کنه و من لذت ببرم از گرمای آفتابی که به تنم می‌شینه... دیروز صبح که نشستم به اتوی شال سفید احساس کردم واقعا لازمه که آدم خدم و حشم داشته باشه، یاد مطهره افتادم که در تمام سال‌های تحصیل مقنعه‌ی مائده را اتو می‌کرد؛ احساس کردم که چقدر خسته‌ام از این اتوکشی‌های روزانه از اینکه همیشه باید همه‌ی کارهامُ خودم انجام بدم، مسئله اصلا گشادی نیست مسئله اینکه حتی در بدتیرین شرایط که سردرد داری، خوابت میاد و دیرت هم شده هیچ‌کسی نیست که بگه تو برو حاضر شو من الان شال و مانتو را اتو می‌کنم که اینطوری آدم یه‌کم خیالش راحت شه... البته خدا خیر بده مامان رو که اگه اون موقع بیدار باشه یه کره مربایی حاضر می کنه که با خودم ببرم سر کار.... احساس می‌کنم اصلا بد نیست که یه نفر کیف لاک‌ها را مرتب کنه که وقتی ۱۲ شب می‌شینی به لاک زدن و کیف را باز می‌کنی لذت ببری از زندگی، یا مثلا سامانی به شال‌ها و جوراب‌ها و کمد کفش‌ها بده یا حتی چندباری موهای آدم را سشوار کنه که خسته نشی از سشوار کشیدن که احساس کنی دستهایت توان ندارن هر روز این گیس‌ها را سشوار کنن... خلاصه اینکه هرکس وظائف خودش را دارد و این حرفا جای خود، ولی حتی اگه ضرورتی هم نداشته باشه واقعن خوبه که آدم یه کمک‌های این‌ شکلی داشته باشه یعنی برای روح و روان آدم لازمه حداقل برای یه مدت کوتاهی لازمه، بخدااااا لازمههههه...

دلم می‌خواد به چیزی فکر نکنم، مطلقن به هیچ‌چیز. یجور سکون فکری، طوری‌که صبح بیدار ‌‌شم و ذهنم خالی باشه، خالی ِخالی و خوشحال باشم از اینکه قرار نیست تا شب به چیزی فکر کنم...

پاییز نزدیک است خیلی نزدیک...

نفس تابستون به شماره افتاده و هوا کمی خنک‌تر شده و البته که این خنکی هوا ملاکی برای نزدیکی پاییز نیست، چون هیچ‌وقت نمی‌شه خیلی به "هوا" اعتماد کرد که یه جاهایی بدجوری حال آدم را می‌گیره... انگار پاییز چند قدم بشتر با ما فاصله نداره و من دیروز این فاصله چند قدمیُ به‌وضوح تمام در پیاده‌روهای انقلاب دیدم، تو برگه‌های انتخاب واحد، تو ساک و چمدون‌هایی که دانشجوها به دنبال خودشون می‌‌کشیدند... من پاییز را در پوست دستانم که چند روزی‌ست مثل سیاه زمستون خشک شده می‌بینیم، حتی در هوس شدیدم به کیک عصرانه به شیرینی انگورهای سفید دانه درشت... چند روزی‌ست که به شب‌های بلند پاییز فکر می‌کنم که چه‌طور رقم خواهند خورد، که اگر ندانی می‌خواهی چه بلایی  سر این شب‌های بلند بیاوری نمی‌توانی خلسه‌ی باد و باران را تاب بیاوری...

...

این چند روز که نبودی خیلی چیزها را خوب فهمیدم هانی... خیلی چیزها را... خوب فهمیدم که شب و روز یک طور دیگری سپری خواهد شد... یک طور دیگری...

به بهانه‌ی بارونی که دیشب بارید...

ارتفاع نسبتن خوبی را در جنگل بالا رفته‌ایم، بچه‌ها نشسته‌اند به استراحت، یکی از آقای دکتر می‌خواهد که آواز بخواند و دکتر هم شروع می‌کند به خواندن غزلی عاشقانه که حسابی حال آدم را عوض می‌کند و به‌دنبالش  مرغ سحر را هم می خواند؛ بعد عده‌ای می‌خواهند که یک آهنگ شاد هم بخواند و دکتر  کمی سکوت می‌کند و شروع می‌کند به خواندن ببار ای بارون ببار که من با همین مصرع اول جمع را ترک می‌کنم و تا شعاع زیادی دور می‌شوم... دلم نمی‌خواست حال خوبم و تمام انرژی که از جنگل، مه و ارتفاع گرفته بودم را با شعری هدر دهم که همدم عر زدن‌هایم بود که برگردم به خاطرات تلخ زار زدن پشت پنجره وقتی بارون می‌بارید...

عصر ِ روز ِ برگشت همین که چرتم تمام شد و چشم‌هایم را باز کردم صادق دوربین را داد دستم و گفت نگاه کن: درست همان موقعی که با غزل عاشقانه آقای دکتر تو حال خودم بودم از فاصله‌ایی دور زوم کرده و عکس نیم‌رخی از من گرفته که حال آدم را رسوا می‌کند؛ عکس را  به دوستانی که اطرافم هستند نشان می‌دهد و رامتین بلافاصله می‌گوید "سوده این همون موقعی بود که یاد اون خاطره افتادی و بلند شدیُ رفتی" و من فقط نگاهش می‌کنم  ولی توی دلم جوابش را می‌دهم که نه، خاطره‌‌ای در کار نبود حتی آدم آن خاطرات هم نبود بلکه زخمی بود که دلم نمی‌خواست نوک سوزنی از کنارش رد شود و من را به درد بیاندازد... اگر تو هم مثل من از خودت ترسیده باشی محافظه‌کار می‌شوی، سعی می‌کنی حواست زیادی به‌خودت باشد، توانی برایت نمانده که شعر نوستالژیکت را این بار با حالی خوب در فضایی کاملا متفاوت گوش کنی... وقتی محافظه‌کار می‌شوی سعی می‌کنی حواست بیشتر به مستی‌ات باشد دلت نمی‌خواهد به هیچ دلیلی مستی‌ات زائل شود حتی اگر خود استاد بیاید وسط جنگل و قطعه را برای تو بخواند...