...
اگه دلت جایی گیر کنه، زندگیت تا آخر نخ‌کِش می‌شه...


...vive au jour, le jour

...

مائده پشت تلفن می‌پرسه تو تاحالا تنها رفتی این دکتره؟ جواب می‌دهم همیشه ( همیشه یعنی 8 سال)... خواهر کوچکترش نصف شب  اس‌ام اس داده که تازه از سفر برگشته و خواهش می‌کنه که هوای خواهر بزرگتر را داشته باشم. بعد من با خودم مرور می‌کنم که خیلی وقته تو مطب دکترها تنهام، یعنی بعضی‌وقتها که تو مطب دکتر به همراهان بیمارها نگاه می‌کنم یه حس عجیبی دارم، می‌بینم من تنها بیماری هستم که تنها اومدم و بقیه فارق از نسبت و جنسیتشون یه‌نفری همراهشون هست حتی به ضرورتش یا درست و غلط بودن کار خودم و بقیه فکر نمی‌کنم اما همیشه یه حسی شبیه یه نغمه غم‌انگیز برام بُلد می‌شه، یه‌جوری انگار باور می‌کنی که فقط خودت هستی و خودت... تازگی‌‌ها احساس می‌کنم زیادی مستقل بودن یا وابسته نبودن هم خیلی خوب نیست شاید باید از خیلی قبل‌ترها اجازه می‌دادم دیگران هم سهیم شوند حالا احساس می‌کنم خیلی خسته‌ام، خسته از تمام کارهایی که همیشه تنهایی انجام دادم... 


...

خوب نبودی و من از همون فرودگاه فهمیدم. مسئله خستگی راه نبود، چشم‌هایت یک جور دیگری غمگین بود حتی از زیر عینک آفتابی هم معلوم بود، بدی چشم‌های درشت همینه که آدم  زود رسوا می‌کنن، یه جاهایی از اون آلبوم  یا تو روتُ می کردی اون ور یا من، انگار هردومون از دل آهنگ پناه می‌بردیم به دل خیابون‌های شهر... وقتی تایپ کردی که اسمش گذاشتی سرنوشت، تقدیر، اشکم سرازیر شد که من  مدت‌هاست به تقدیر فکر می‌کنم ولی هیچ نفهمیدم از این تقدیر، از اینکه واقعن نشستن برامون سرنوشت رقم زدن یا اینکه ما هرجا که روزگار نچرخید و نشد زدیم به حساب سرنوشت؟؟؟  به تقدیر خودم فکر می‌کنم که اُسی به من می‌گه یکشنبه‌ها بیشتر مهمونی برم... به تقدیر فریبا که خونَشُ تو یه چمدون به دوش می‌کشه و از من می‌خواد همه‌چی بسپرم دست خودش، بذارم خودش پیش ببره و من نمی‌دونم به کدام سو... به تقدیر مادرت فکر می‌کنم که روی صفحه اول کتاب دخترک نوشته بود: تقدیر من در فراق عزیزانم است... به تقدیر بهار فکر می‌کنم که عشق از دست رفته رو از دل چاه کشید بیرون... به سرنوشت مادرم که با پسرخاله‌ای ازدواج کرد که دوستش نداشت و عشق نداشته‌ی شوهر را ریخت به‌پای بچه‌هاش و حالا ما هر کدوم‌مون به‌دنبال رفتن... به برق چشم‌های مادرم فکر می‌کنم وقتی آسانسور از همکف می‌رسید طبقه پنجم و می‌ترسید تو اون چند ثانیه قلبش وایسته و نتونه دیگه پسرش ببینه... به تقدیر خاله مهری فکر می‌کنم که با پسر‌خاله‌ای ازدواج کرد که عاشقش بود و عشقشون شد ضرب‌المثل فامیل... من حتی به تقدیر شمع‌های مرداد پارسال فکر می‌کنم که نمی‌دونم مرداد امسال لای روزنامه‌ها گوشه کدوم کارتن چه بر سرشون رفت... به تقدیر تو و دخترکت فکر می‌کنم به قلبی که با انگشتاش برام می‌کشه به شب‌هایی که تو در اون بالکن سپری می‌کنی...

بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم آدم باید از یه جای زندگی تصمیم بگیره که دیگه نبینه، یعنی هرچی این روزگار دیده دیگه بسه، از یه جایی به بعد دیگه باید تموم شه...