خدا را شکر که سال ۹۰ همچنان سال خوبیست و تا آخر هم سال خوبی خواهد بود. خدا را شکر که هنوز هم میشود با لبخند و آرامش از پله های مطب پایین آمد.
امشب تلخ ترین شب زندگیست. باید لبخند بزنم و خیلی عادی رفتار کنم در صورتی که بند بند وجودم در حال پاره شدن است. دلم می خواد پننجره را باز کنم و فریاد بزنم اما باید ساکت باشم. خودم را کنترل می کنم که اشکم سرازیر نشود. یه آغوش محکم می خوام برای زار زدن که نیست. بیسال سل کارسینوما شد شوم ترین سرچ زندگیم، چه شب شومی شد امشب . و نمی دونم فردا در مطب چه بر سرمان می رود. بهنام تو نمی دونی که از سر شب تا حالا بارها و بارها لحظه ای که گفتی "اون چیزی که از وجودت پر دادی رو برگردن "جلو چشمهام تصویر شده. تا به امروز با خودم تکرار کردم که سال ۹۰ سال خوبیست برای همه خانواده، همش امیدوار بودم ولی حالا ویران شدم سال ۹۰ جلو چشمانم روی صفحه مانیتور روی برگه جواب آزمایش فرو ریخت. بابا اومده بالا سرم قطره بینی می ریزه تو بینیم و من نمی تونم تو چشم هاش نگاه کنم، نمی دونم فردا باید چی بهش بگم. صدای استاد در گوشم می خواند که بی تو اگر به سر شدی زیر جهان ز بر شدی و من نباید زار بزنم. به فردا و چهره مامان در مطب فکر می کنم به زندگیمان وقتی از پله های مطب پایین می آییم. چه شب زجرآوریست امشب نمی دونم دلم می خواد زودتر تموم شه یا هرگز به صبح فردا نرسه، چه شب نفرین شده ایست امشب...
گاهی آدم دلش برای ته ته نگاه بعضی چشمها تنگ می شود...
امروز بعد از مدت ها ساعت بستم. حس خوبی بود، هیچ دردی نداشت. خوشحالم از اینکه می تونم دوباره خیلی از حس های خوب را تجربه کنم. و البته بخش عمده این خوشحالی را مدیون عزیزانی هستم که کمکم کردند و می کنند که برایم وقت می گذارند، عزیزانی که صدایشان در گوشی می پیچد که سوده برایت خوشحالیم...
آقایون راننده لطفا صبحها اول دوش بگیرید بعد بنشینید پشت فرمون، باور کنید دوش گرفتن از بستن کمربند ایمنی حیاتی تر است
لعنت به هرچی فاصله است به همه دوری ها... انگار تمومی نداره...
و سفر فوق العاده بود، یکی از بهترین سفرهای زندگیم. سفری که جذابیتش نه فقط به خاطر بکر بودن مناطق مورد بازدید بود بلکه آدم های سفر تک تک شان به جذابیت سفر می افزودند. خاله بدری مثال بارز خوش قلبی، آذین اله لبخند و مهربانی، بهار اله شکرگذاری و امید، شیرین اله آرامش و وحید سمبل منطق بود. سیامک مردی تنها در پس عشقی نافرجام که کوه سینه هایش را فراخ کرده بود تا با همه اعضای تورش مهربان باشد. دکتر شخصیتی که تظاهرش زیاد بود و نگاه های آقای فلسفی زنبارگی را تداعی می کرد. نیمای مودب، ساقی بود و رضای کله کچل هیچ حسی را در من زنده نکرد. مرجان استادی که در دانشگاه به من فرانسه آموخته بود و فقط به اندازه نیاز حرف می زد. رضا با کفش های انگشتی اش مشتاقانه عکاسی می کرد. بهنام در پس مسخره بازی ها و طنازی هایش غمگین بود. خانم رنگی رنگی حق به جانب اعتراض می کرد، ساغر برای خودش تخم مرغ می شکست. خانم دکتر که مدیر بود و زبان تندی داشت. و فرهاد راننده اتوبوس، تاریخ خوانده بود و همه مشتاقش بودند و افشین فیلم اختتامیه سفر را ساخت. من از تک تک این آدم ها و ما بقی همسفران درسهای زیادی آموختم. عمق وجود بهنام را وقتی فهمیدم که قبل از تعریف با احساس داستانش از من خواست در جهت موج بنشینم و با موج در حرکت باشم. عاشقی سیامک را وقتی حس کردم که در جمع سه نفره مان با بهار کنار ساحل در چشمانم نگاه کرد و گفت تو عاشق بودی نه اون، و بزرگی روح بهار را وقتی دریافتم که کنار ساحل اقیانوس از من خواست روی شنها بخوابم و ستاره های بالاسرم را نگاه کنم.
سفر بی نظیر بود وقتی در کنار قلیه ماهی و قلیه میگوی بهار و بهنام در رستوران بلوچی همبرگر خوردم، وقتی ناهار را درحین رانندگی آکروباتیک راننده بلوچ در میان زمین و هوا خوردیم وقتی ۴۵ نفر در عرض بیست دقیقه کلمپه های شیرینی فروش کرمانی را درو کردند. سفر بی نظیر بود زمانیکه عظمت ارگ بم را در میان غروب خورشید و طلوع ماه می دیدم، زمانیکه بهنام از همه خواست سکوت کنند و ما مبهوت ارگ شدیم و طلوع ماه، زمانیکه تنها خودم بودم در کنار ساحلی یک دست که تا افق ادامه داشت، جایی که زمین و آسمان به دریا می رسیدند. سفر بی نظیر بود وقتی خورشید پشت سرمان طلوع کرد و ما در دریا به دنبالش می گشتیم، وقتی روی موج شکن های ساحل پزم ایستاده بودیم صدای دریا در گوشمان بود و چشمانمان خیره به غروب رویایی خورشید، وقتی حس عظمت و زیبایی صبح دریا به همراه رنگ رویاییش من و بهنام را تسخیر کرده بود... سفر بی نظیر بود وقتی آخرین شب دهه هشتاد را در اتوبوس به رقص و شادی گزراندیم و سپس سیامک نغمه جانسوز کردیش را از ته دل سر داد، وقتی همه باهم تو اتوبوس ای ساربان نامجو و بت چین و مرغ سحر استاد را خواندیم، وقتی ثانیه های مانده به تحویل سال را همه با صدای بلند شمردیم، وقتی محسن جواب بله را از پروانه گرفته بود.
سفری به یاد ماندنی بود که در اعماق وجودم حک شد سفری که دلم برای لحظه هایش تنگ می شود مخصوصا برای لحظه های ناب آخرین صبح دریا که مشتاقانه دلم می خواهد تا ابد ماندگار شوند که تکرار شوند...
۸۹ درد کمتری داشت که قابل مقایسه با ۸۷ و ۸۸ نبود. ۸۹ در سکوت سپری شد و یا به قول اصطلاحی که دیروز کشف شد، سال گیاهی بود خیلی گیاهی؛ و البته سالی که بالاخره تونستم با خودم کنار بیام و این کنار اومدن برای خودم خیلی مهم بود. سال تحویل ۸۹ از خدا خواستم که دیگه امسال از اشک خبری نباشه و همینطور هم شد خیلی کمتر از قبل زار زدم، خیلی کمتر و از این بابت خوشحالم. در کل سال خوبی بود سالی که بهارش سفر مشهد را از دل کویر مرنجاب برایم رقم زد و آخرین روزهای زمستانش هم در سفر گذشت سفری که فقط می دانستم باید بروم و باور دارم که این سفر از بهترین تصمیم های زندگیم بود...
۱۳۹۰/۱/۸
بغض داشتم، نمی تونستم سرم را بلند کنم و نگاهت کنم. دلم می خواست مجبور نبودم کلید آسانسور را فشار دهم و تو هم مجبور نبودی در را ببندی. بغض داشتم نمی تونستم سرم را بلند کنم و نگاهت کنم و بعد بروم. دلم می خواست با همان بغض آنجا می ماندم. بغض باقی ماند، نه در مترو باز شد نه مقابل ایینه دستشویی، نه سر سجاده نه مقابل مهممانان و نه در خانه دخترخاله ها و حتی حالا هم که می نویسم همچنان هست و نمی دانم کی باز می شود، شاید امشب وقتی سرم رفت روی بالش و کاش تو هم باشی و نمی دانم آیا دلتنگی جایی در میان کاربردهای واژه کثافتکاری دارد یا نه؟ نمیدانم شاید هم دلتنگی خیلی فراتر از این حرفهاست...