دلم نمیخواد تصویرت تموم شه، کلیک روی ضربدر کوچک بالای صفحه بیشتر از اون چیزی که تصور میکردم سخت شده، باورم شده که روز شمار فایدهای نداره، وقتی منتظری زمان نمیگذره لامصب نمیگذره...
با ادای احترام به روح پرفتوح تمام شاعران بزرگ این مرز پرگهر، رو در صندوق تحویل غذا اینچنین نوشتهاند:
"توی صحرای قلبم تو تنها شتری"
یعنی یه همچی ملت خوش قریحهای هستیم حافظااااااااااا :))
اندر احوالات بهاری ما...
در را که باز کردم بوی ماهی سرخ شده راهرو را برداشته بود، تو دلم گفتم خدا کنه از طبقه پایین باشه؛ نشستم روی صندلی و خانم آرایشگر موچین بهدست نشست بالاسرم و همین که دستش را گذاشت روی صورتم مصیبت بر من نازل شد و فهمیدم که بله خانم آرایشگر محبوب ما ناهار ماهی نوشجان نمودند و کاملن هم مطمئن شدم که سرکیف نشسته سر میز عینکش را هم زده و با دستهای مبارکش استخوانها را جدا کرده و ماهیها را با سبزیپلو قاطی کرده و همراه با بقیه مخلفات زده به بدن؛ خلاصه منِ بدبخت نمیدونستم زیر اون دستهای معطر به عطر بینظیر ماهی چه غلطی بکنم و عجیبتر اینجا بود که فقط هم دستهاش بو میداد و دهنش اصلن بو نداشت، مسواک زده و خیلی شیک و مرتب داشت کارشُ میکرد و من فقط میتونستم هر از گاهی سرم ُ بچرخانم و نفسی بکشم، لامصب کار ابرومون هم تمومی نداشت... تو دلم گفتم مادرت خوب پدرت خوب تو که آدم حسابی هستی، با شخصیتی، متفاوتی حالا نمیشد این سبزیپلو با ماهیُ شب بخوری که دیگه مشتری نداری؟؟؟ و البته مضحکتر از بوی ماهی این بود که درمورد یه کرمپودر سوالی پرسیدم و ایشون هم در راستای ارادتشون به بنده رفتند ازمیون وسائلشون کرمی را آوردند و درست با محاسبه دقیق خط تقارن، نصف صورتم را کرم زدند و فرمودند"یه ساعتی بزار رو صورتت بمونه که تاثیرش ببینی" بعد من منتظر بودم که اون طرف صورتم را هم کرم بزنه ولی دیدم نخیر خبری نیست و بدبختانه صورتم را هم نمیتونستم بشورم، خلاصه چیزی نگفتم و بعد از ابراز تشکرات فراوان شالم را انداختم سرم و با اعتماد بهنفس کامل با نصفه صورت کرمی بهراه افتادم و البته در میانه راه با اعتماد بهنفس بیشترتر رفتم دوتا مغازه روسری فروشی برای خرید یه روسری نخی مشکی که طبق روال عادی برنامه هیچی برای ما وجود نداشت ( اگه یه روز دیدین یکی جلوی مغازهای خودش سوزونده مطمئن باشین که اون یه نفر خودِ خودمم). شب موقع خواب همچنان احساس میکردم که بوی ماهی زیر دماغم مونده ولی بالاخره خوابیدم و چشمتون شب بد نبینه تا صبح کابوس دیدم درحد خود خدا بهطوری که اصلن تمومی نداشت و هی بیدارشدم و رفتم دبلیوسی و بعدش آب خوردم که مثل آدم بخوابم اما درعوض ادامه قسمت قبلی کابوس را میدیدم و باز بیدار میشدم و مات و مبهوت مینشستم که ای بابا اینا چیه من میبینم و هر بار هم که بیدار میشدم وسائل اطرافم را به شکل تابوت و قبر میدیدم و بعد هی به خودم میگفتم نهبابا اینکه جعبه سازه اونکه تردمیله... مادرجان هم آمدند که سوده چرا اینقدر ناله میکنی همش داری خواب میبینیُ بعدش میری دستشویی، خلاصه روز و شبی را با طعم ماهی بهسر کردیم که مپرس...
کاش تهران همیشه مثل این روزها بود، خیابونهایی با تعداد ماشینهای کمتر، پیادهروهایی با تعداد محدودتری آدم، پاشاژهایی خلوتتر، کافههایی پر از صدای غش غش خنده، اتوبوسهایی با صندلیهای خالی که آدم هوس میکنه سوار بشه و سرش تکیه بده به شیشه و خیره بشه به برگهای تازهی چنارهای ولیعصر... کاش پیادهرو انقلاب هر روز مست بود از بوی سنبل... کاش مترو همیشه همینقدر خوب بود، اگه دوتا ایستگاه روی پا ایستادی سهتا ایستگاه بعد را حتمن راحت روی صندلی نشستیُ میتونی بیخیال ساعت و زنگ موبایل، کتاب استاد بزرگ را درآوریُ خیره شوی به عکسش با پیراهن مشکی و نگاهی به دوردست و دلت تنگ شود برای تاری که در آن مهمانی پرخاطره نواخت... از مترو که بیرون میآیی کیف میکنی از بستنی قیفیایی که ملت لیس میزنند بعد در دلت آرزو میکنی کاش تهران همیشه همینطوری بود، کاش کلانشهر نبود، یه شهر مختصر مفیدی بود با آروزهایی کمابیش دستیافتنی...