آخرین شب تابستان رو به اتمام است، نیمه اول سال نود با تمام ثانیه های خوب و بدش تمام شد و حالا منتظرم برای برگهای زرد و نارنجی، شیدایی بارون، آفتاب ملس... خوشحالم برای پاییزی که می خواهم از ته دل زندگی کنم...
محسن بعد از سال تحویل تو دل شب کنار ساحل چابهار از پروانه خواستگاری کرد و حالا در پایان تابستان محمد خاتمی عزیز آنها را به عقد هم درآورده. وقتی به چهرهشان نگاه میکنم برق خوشحالی و رضایت مندی در چشمهایشان موج میزند بعد من حس خوبی پیدا میکنم از این شادیِ واقعی از این که این دو چه خوب کنار هم ایستادهاند که چقدر لبخندهایشان آدم را خوشحال میکند و من عاشق این خوشی هستم که از شادی دیگران مینشیند به دل آدم... انگار که شادیِ خودم است که طعم دوست داشتنیاش را خوب حس میکنم...
نمی دونم چی شده که اخیرا قبل هر سفری باید تند و تند ترجمه بنویسم. امروز ۶ صبح که شروع کردم به ترجمه یاد صبح آخرین چهارشنبه سال افتادم که صفحه های آخر رو ترجمه می کردم و خوشحال بودم که دیگه تا ظهر تمام خواهند شد. یاد شوق سفر چابهار افتادم و حس حال اون روزهام... دلم می خواست فقط برم، بزنم بیرون از این شهر و رها شم از همه کس و از همه چیز...
حالا امشب ترجمه ها میل شدند، ساکم را بسته ام و منتظر صبح فردا برای سفری کوتاه به مشهد. در هر سه سفری که تو سه سال گذشته به مشهد داشتم به یه شکلی حضور داشتی... یک بار دعای موفقیتت پشت سرم بود و دفعات بعد رنج عشقت همراهیم کرد... اما حالا این سفر خیلی فرق دارد اولین سفر مشهد است بعد از رهایی. این بار حالم خوب است هرچند که جای بخیه های زخم ها تا ابد در وجودم می ماند اما دیگر دردی نیست رنجی نیست و من خوشحالم از این رها شدگی از این که برگشته ام به خود واقعی خودم... خوشحالم که این بار بدون درد می رم مشهد، با لبخندی واقعی. نوشتم تا همیشه حواسم باشد به طعم این سفر....
یک نفر باید باشد برای عصرهای دلگیر جمعه، صبحهای ابری، بوی پاییز... یک نفر باید باشد برای دپرشن تمام ماههای سال...