دیشب دلم سوخت برای نگاههای بهرام و یاسی و حسرت چشمهایشان، برای آدم هایی که عادت کردهاند به درد، زندگی دردناک و به هیچ بودنشان، برای سعادتی که گم شده و سعادتآبادی که دیگر معلوم نیست کجاست...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۹/۰۱ ساعت 13:26 توسط سوده
|