بودن از نبودن خیلی بهترتر است...
دریای امسال تو با دریای پارسالمون یقینن خیلی فرق داشته، تفاوتی به اندازه هزاران کیلومتر فاصله بین من و تو ... اون سفر شمال شد آخرین سفری که باهم رفتیم، همین روزا بود و من چند روزه که مرورش میکنم... از یهجایی وسط آب دلم میخواست دیگه برنگردم به ساحل، بهخودم گفتم اگه از این آب بیرون نیام چه اتفاقی میافته؟؟؟ به زندگی تو فکر کردم که مطمئنن ویران میشد، به آینده دخترک فکر کردم به تصویری که از خاله سودهش براش باقی میموند... کمی جلوتر رفتم بهخودم گفتم مرجان هم جوون مرد چه اتفاقی افتاد؟ بعدش همه به نبودنش عادت کردن؛ به جلو نگاه کردم فقط آبی دریا بود، برگشتم پشت سرم صورت تو بود و خندههای دخترکِ سوار بر موج، جرات نکردم، ترسیدم از صورت تو و دخترک و از رنجی که برای آدمها بجا میذارم... احساس کردم نباید همه اون چیزی که از من برای آدمهای عزیز زندگیم میمونه یه حسرت باشه یه غم یه آه تاسفبار... ترسیدم از لحظهای که تموم میشدم از اینکه دیگه زندگی نیست میشد... یه لحظه احساس کردم نه دلم هنوز همین زندگیُ همین زنده بودنُ میخواد... همه خشمم از آدمهای خشکی را دادم به دریا و برگشتم به ساحل... همهی اون 4 روز سفر یه طرف اون یه ساعت وسط آب و کلنجاری که باخودم داشتم یه طرف، هیچوقت تجربش نکرده بودم، اینکه خودت انتخاب کنی هست باشی یا نیست شی و اینبار من به میل خودم خواستم که باشم و حالا یک سال بعد از اون دریا راضیم از تصمیم از بودنم، همین که این شانس دارم بزرگ شدن دخترک را حداقل در قاب تصاویر حس کنم میازرد به همه تلخیهای روزگار...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ ساعت 15:23 توسط سوده
|