...
در کنار جوی
من نشسته، آب در رفتار
در تمام هفته
خسته
انتظار جمعه را دارم
در تمام جمعه
باز، از فرط تنهایی
انتظار شنبه است و کار
من نشسته
آب در رفتار...
"محمدرضا شفیعی کدکنی"
...
در کنار جوی
من نشسته، آب در رفتار
در تمام هفته
خسته
انتظار جمعه را دارم
در تمام جمعه
باز، از فرط تنهایی
انتظار شنبه است و کار
من نشسته
آب در رفتار...
"محمدرضا شفیعی کدکنی"
...
میگه کَبَد یعنی چی؟ میگم یعنی رنج مطلق میگه باریکلا، پس اگه میخواست میتونست این رنج تو مسیر ما قرار نده، اما میخواد این بندهای که خودش خلق کرده رو ببره پیش خودش که کمال محظه پس برای همین بندش رو از دل این رنج میبره تا به اون کمال برسونتش... سکوت میکنم و تو دلم میگم اما بهنظرم نشسته اون بالا و به رنج آدمهای بیچاره نگاه میکنه و میذاره زندگیشون دود شه حسرت شه بعدشم دلشون خوش میکنه یا به قول بچهها گولشون میزنه با لذت و زندگی ابدی... وقتی این دنیاش سراسر رنجه حالا اون دنیاش بهشت برین دیگه چه فایدهای داره....
اندر احوالات بهاری ما...
در را که باز کردم بوی ماهی سرخ شده راهرو را برداشته بود، تو دلم گفتم خدا کنه از طبقه پایین باشه؛ نشستم روی صندلی و خانم آرایشگر موچین بهدست نشست بالاسرم و همین که دستش را گذاشت روی صورتم مصیبت بر من نازل شد و فهمیدم که بله خانم آرایشگر محبوب ما ناهار ماهی نوشجان نمودند و کاملن هم مطمئن شدم که سرکیف نشسته سر میز عینکش را هم زده و با دستهای مبارکش استخوانها را جدا کرده و ماهیها را با سبزیپلو قاطی کرده و همراه با بقیه مخلفات زده به بدن؛ خلاصه منِ بدبخت نمیدونستم زیر اون دستهای معطر به عطر بینظیر ماهی چه غلطی بکنم و عجیبتر اینجا بود که فقط هم دستهاش بو میداد و دهنش اصلن بو نداشت، مسواک زده و خیلی شیک و مرتب داشت کارشُ میکرد و من فقط میتونستم هر از گاهی سرم ُ بچرخانم و نفسی بکشم، لامصب کار ابرومون هم تمومی نداشت... تو دلم گفتم مادرت خوب پدرت خوب تو که آدم حسابی هستی، با شخصیتی، متفاوتی حالا نمیشد این سبزیپلو با ماهیُ شب بخوری که دیگه مشتری نداری؟؟؟ و البته مضحکتر از بوی ماهی این بود که درمورد یه کرمپودر سوالی پرسیدم و ایشون هم در راستای ارادتشون به بنده رفتند ازمیون وسائلشون کرمی را آوردند و درست با محاسبه دقیق خط تقارن، نصف صورتم را کرم زدند و فرمودند"یه ساعتی بزار رو صورتت بمونه که تاثیرش ببینی" بعد من منتظر بودم که اون طرف صورتم را هم کرم بزنه ولی دیدم نخیر خبری نیست و بدبختانه صورتم را هم نمیتونستم بشورم، خلاصه چیزی نگفتم و بعد از ابراز تشکرات فراوان شالم را انداختم سرم و با اعتماد بهنفس کامل با نصفه صورت کرمی بهراه افتادم و البته در میانه راه با اعتماد بهنفس بیشترتر رفتم دوتا مغازه روسری فروشی برای خرید یه روسری نخی مشکی که طبق روال عادی برنامه هیچی برای ما وجود نداشت ( اگه یه روز دیدین یکی جلوی مغازهای خودش سوزونده مطمئن باشین که اون یه نفر خودِ خودمم). شب موقع خواب همچنان احساس میکردم که بوی ماهی زیر دماغم مونده ولی بالاخره خوابیدم و چشمتون شب بد نبینه تا صبح کابوس دیدم درحد خود خدا بهطوری که اصلن تمومی نداشت و هی بیدارشدم و رفتم دبلیوسی و بعدش آب خوردم که مثل آدم بخوابم اما درعوض ادامه قسمت قبلی کابوس را میدیدم و باز بیدار میشدم و مات و مبهوت مینشستم که ای بابا اینا چیه من میبینم و هر بار هم که بیدار میشدم وسائل اطرافم را به شکل تابوت و قبر میدیدم و بعد هی به خودم میگفتم نهبابا اینکه جعبه سازه اونکه تردمیله... مادرجان هم آمدند که سوده چرا اینقدر ناله میکنی همش داری خواب میبینیُ بعدش میری دستشویی، خلاصه روز و شبی را با طعم ماهی بهسر کردیم که مپرس...
کاش تهران همیشه مثل این روزها بود، خیابونهایی با تعداد ماشینهای کمتر، پیادهروهایی با تعداد محدودتری آدم، پاشاژهایی خلوتتر، کافههایی پر از صدای غش غش خنده، اتوبوسهایی با صندلیهای خالی که آدم هوس میکنه سوار بشه و سرش تکیه بده به شیشه و خیره بشه به برگهای تازهی چنارهای ولیعصر... کاش پیادهرو انقلاب هر روز مست بود از بوی سنبل... کاش مترو همیشه همینقدر خوب بود، اگه دوتا ایستگاه روی پا ایستادی سهتا ایستگاه بعد را حتمن راحت روی صندلی نشستیُ میتونی بیخیال ساعت و زنگ موبایل، کتاب استاد بزرگ را درآوریُ خیره شوی به عکسش با پیراهن مشکی و نگاهی به دوردست و دلت تنگ شود برای تاری که در آن مهمانی پرخاطره نواخت... از مترو که بیرون میآیی کیف میکنی از بستنی قیفیایی که ملت لیس میزنند بعد در دلت آرزو میکنی کاش تهران همیشه همینطوری بود، کاش کلانشهر نبود، یه شهر مختصر مفیدی بود با آروزهایی کمابیش دستیافتنی...
خاک بر سر فرهنگ این مملکت کنن که رئیس به بهترین و معتمدترین کارمندش که من باشم ست چرم مردونه عیدی میده... یعنی کلن این آدما حیف شدن، باید از همشون به عنوان تاثیرگزارترین آدمها تو کتابهای درسی نام برد................ (بخدا هزارتا نقطه هم کمه آقای خوابگرد)
دلم کویر شهداد میخواد... دلم می خواد روی اون رملهای گرم بخوابم و غرق شم تو اون سکوت و آرامش ابدی ازلی... تو اون هیچی مطلق...
بازآی دلبرا که دلم بیقرار توست
این جان بر لب آمده در انتظار توست...
این بارونی که داره میباره اصلن حال و هوای زمستونی نداره، درعوض بوی سنبل و شببو قاطیشه، طعم بهار داره این بارون، بوی بهار مییاد... نخند هانی بوی بهار مییاد...
گاهیوقتها هرچقدر هم که برای خودمان روضه بخوانیم فایدهای ندارد، گاهیوقتها روضهخوانها هم کم میآورند...
دیشب اولین شب تو در شٍنزٍن بود و اولین شب من و خانه تو بودن حضور شما سهنفر؛ آیلا خانهات غریب شده بود خیلی غریب، یه سکوت مرگباری توش موج میزد و هرقدر هم که با زهره و سوفی سر و صدا کردیم افاقه نکرد که نکرد، یه غم سنگینی داشت که من سعی میکردم جلو زهره به روی خودم نیارم اما کاملن مشهود بود... حتی مصطفی هم که اومد کلیدها رو بده فهمید، چرخی تو خونه زد و با تلخی تمام گفت: رفتن، چقدر خونه سوت و کور شده، چقدر جاشون خالیه... هر طرف که سر میچرخوندم شماها بودین و من هی به خونه نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم رفتن جدی جدی رفتن؟؟؟ یعنی از فرودگاه هم که برمیگشتیم همین بود همش این سوالها رو از خودم میپرسیدم... آره هانی چشمسیاهٍ من بذار خودم برات بگم که بله تو رفتی لیترالی رفتی اکچوالی رفتی من هم میدونم که رفتی ولی هنوز رفتنت باور نکردم و همچنان از خودم میپرسم که واقعن رفتن؟؟؟ از دیروز تا حالا اینقدر صحنه و تصویر و خاطره تو ذهنم مرور شده که انگار همهچیز تازه اتفاق افتاده، هر قدمی که بر میدارم یه خاطرهای تازه میشه که ای داد ما این کارها رو کردیم که اینجاها رو رفتیم و من تازه نم نم دارم میفهمم که چه روزهایی درپیش داریم... مادرت گفت آیلا فلان ساعت آن ميشه و من تو دلم گفتم ای داد شروع شد، ولی من روحیهشْ نداشتم یعنی دیدم هنوز توانش ندارم برای چَتی حرفزدن با تو برای دیدنت از تو قاب یه مربع کوچک... من هنوز درگیر لحظههای واقعیام، وقتی نزدیک رفتن بود من ولو روی تخت، تو اتو بهدست و هر دو زار میزدیم و با هم قول و قرار میگذاشتیم... وقتی پسرخاله مسواک نو رو داد دستم و گفت بگیر برای مهمونات لازم میشه... آره بانوی چشمسیاهم بذار برات بگم من تو حس اون لحظهایم که در مسیر فرودگاه دخترکت دستمال کاغذی خیس را از لای دستم درآورد دستم را نوازش کرد و محکم بوسید و خودش را تکیه داد در آغوشم و بعد من فرو ریختم... آره هانی باور کن که رفتی و رفتنت بیشتر از اونچیزی که تصور کنیم سخته، خودت هم اینها رو میدونی و من اینها رو نمینویسم که تو از آن سوی خاور دور بخونی و اشک بریزی ولی خودت گفتی یکی جای تو بنویسه و حالا من برات مینویسم یعنی از همون موقعی که از فرودگاه برگشتم خونهات دارم با لبتاب مهمان مینویسم، دیشب هم نوشتم اما لبتاب مهمان خیلی ادا داشت و هرچی نوشتم پرید و حتی تو هم نبودی که با مسخره بازی سرتْ تکون بدی و بگی ای بدبخت تو بلد نیستی کار کنی چرا میندازی گردن لبتاب... میدونی وقتی وارد شدم هیچ استقبالی نبود و من دلم پر کشید برای وقتهایی که تو میاومدی جلوی در و محکم بغلم میکردی... اولین صحنه که دیدم کیف مشکی تو بود جلوی کاناپه و لبتابٍ روی آن و من دادم دراومد و زهره گفت سوده حالا هر طرف نچرخ و بگو وای جورابٍ این شلوارٍ اون... بله آیلای چشمسیاهٍ من چیزهایی هست که اتفاقن من و تو خوب میدونیم یعنی بهتر از هر کس دیگهای میفهمیم که چرا موقع رفتن تو گوشوارههایی رو میندازی که من برات خریده بودم و این چند روز آخر من هم صدفهایی که تو خریدی رو آویزون میکنم، وای که اگر اون آقای عتیقه فروش مشهدی بدونه که نقرههاش چقدر یاد و خاطره گذاشته تو دل ما... راستی دیدی آخرش هم مشهد نرفتیم... نمیدونم آیلای عزیزم شاید واقعن بهقول خودت اگه رنگ چشمهامون مشکی نبود اینقدر آواره سرزمینهای دور نمیشدیم اینقدر درد و خاطره و حس و لحظه و نگاه نداشتیم، درست مثل نگاه آخر تو به خونهات نگاه پر از بغضت موقع آخرین شامپاین موقع بستهبندی شمعهای آبی... نمیدونم خواهرم خواهرم خواهرم انگار سفر سرونشت مختوم ما بود، و شاید باورت نشه که موقع برگشت از فرودگاه رادیو روشن بود و اولین آهنگی که پخش شد دقیقن خودٍ خودش بود:
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بود...
خواهرم رفت... تنها خواهر واقعی زندگیم رفت اصلن هم به همین سادگی نبود، به دردناک ترین شکل ممکن بود، همش درد بود همش درد هست....
...
اینترنت دفتر قطع شده، زنگ میزنیم شرکت مربوطه میگویند "تمام لینکها از مخابرات قطع شده صبور باشین تا چند دقیقه دیگه درست میشه"؛ و من از خودم میپرسم صبور باشیم؟؟؟ ما تو این مملکت دقیقن باید به چه چیزهای دیگری صبور باشیم؟؟ بهاینکه منتظر بنشینم ببینم فرودگاه چه کسی را میآورد چه کسی را میبرد... صبور باشیم و تصویر موهای بلند و کوتاه را تو ذهنمون حک کنیم، بغضمان را قورت دهیم و اشکهایمان را ببریم زیر شیر دستشویی و سعی کنیم به روی هم نیاوریم که هفته آخر است... ما صبور باشیم و سرچ کنیم و برسیم به 6000 یورو برای آنهایی که گٍرَجوایت هستند... صبور باشیم و دل خوش کنیم به مخابرات که ما را وصل میکند به دنیا به عزیزانمان، و هی به زبان بیاوریم که اووُ هست اسکایپ هست مسنجر هست اینترنتکال هست ولی تو دلمون بشمریم که بوس و بغل نداریم شببیداری نداریم مهمونی نداریم اساماس نداریم فوتبالدستی نداریم خرید نداریم مثبت بینهایت لحظه خوب نداریم... جناب یونیورس گناه ما چی بود که مجازاتش شد صبوری؟؟؟ مگه ما از این زندگی از این مملکت چی میخواستیم که همه سهممون از زندگی شده اینکه یا صبور باشیم یا امیدوار ؟؟ کدوم صبر کدوم امید؟؟؟ امید به چی؟؟ به اینکه بالاخره یه روز خوب مییاد؟؟؟ روزخوب دقیقن چه روزیه چه جوریه؟؟ روز خوب یعنی روزی که وقتی نامجو میخونه زٍ جان گذر زٍ جان گذر زٍ جان گذر، ما زار نزنیم؟؟؟...
اگر محبتی میکنید برندارید گرو کشیاش کنید، محبتی که گروکشی شود مفت نمیارزد باور کنید نمیارزد...
کجایی آیدین سمفونی مردگان, دلم برات تنگ شده... مغز چلچله را از کجا باید خرید...
* Wow, it's beautiful
شکر که این باران میبارد تا ما از هوای آلودهی تهران نجات پیدا کنیم، درست مثل هفته پیش که باران به فریادمان رسید و پس از یک هفته دود و سردرد و تهوع توانستیم کمی اکسیژن تنفس کنیم. پنج شنبه که زیر آن باران نجاتبخشٍ مفرح در یک ظهر نسبتن خلوت تهران از محل کار تا مطهری را پیاده میرفتم به خیلی چیزها فکر میکردم، به دو روز تعطیلات آلودگی هوا که هر دو روزش چهقدر متفاوت بود؛ شبی که به تئاتر و کافهگردی گذشت و ظهر فردایش در مطب متخصص زنان که رسمن حال من گرفته شد و اصلن انتظار حرفهای خانم دکتر را نداشتم آن هم دقیقن بعد از شب خوشی که در جمع سهتفنگدار و بهاتفاق بانوی هانیای که افتخار داده بود شبی را با سوده به الواتی بگذراند، سپری شد؛ بعد از خوردن اون باقالی و لبوی کاملن استریلٍ دستفروش سر چهار راه ولیعصر و هٍر و کٍر ما حین خوردن سالاد سزار و البته وسط سردرگمی آقای کافهچی برای آژانس گرفتن ساعت 11 شب در سه مسیر مختلف، احساس کردم که چهحیف خوشیم به این زودی پُکید. از وسطهای راه که باران خیلی کم و منقطع میبارید چتر را بستم تا ریزریزهای باران بنشیند روی صورتم تا خنک شوم تا فراموش کنم که مهم نیست روی برگه سونوگرافی همهچیز نرمال باشد مهم این است که مٍنتال تو کار خودش را میکند و برایش فرقی نمیکند که حماقتهای آدمهای روزگار دیگر برای تو محلی از اعراب ندارند، زورش را بهرخت میکشد که هی سوده هرچقدر هم بیخیال شوی باز این منٍ منتال هستم که به راحتی خونت را میمکم...
همچنان راه میرفتم و به چیزهای دیگری هم فکر میکردم به چکمهي چرمٍ ( چکمه از کلمه بوت/بُت خیلی بهتر است) بلند مشکی که پوشیده بودم به آدیداسهایم به صورتم به مداد آبی پشت چشمم به رضایت از خودم به لبخندهای الکی دو ساعت قبلم در جمع همکاران برای تولد دخترک خانم همکار، به خیلی چیزها... به خشم شب قبلم از حرفهای خانم دکتر که اشکم را پای مانیتور درآورده بود که با نوای کافهها و دود سیگار و چار بوسه از دهنم هرکلمهای که تایپ میکردم دیلیت میشدند که آخرسر همهی خشمم شد چهار خط پُست پایین...
از سر کوچههای کافهدار میگذشتم و دلم همچنان سیگار میخواست، فاز سیگار را خوب فهمیدهام اما با این ریه لامصبٍ آلرژیک نمیشود که نمیشود... آن آقای نشستهی مجسمهی ساعی همچنان ماتٍ مات نگاه ميکرد... به خیابان بیستم رسیدم و چشمم میدانست کجا را باید نگاه کند درست پنجره زیر آن تابلوی آبی، پنجره زار زدنهایم... به برگهای نارنجی خیس زیر پایم نگاه میکردم، خیلی دوست داشتنی بودند... به شهر کتاب ساعی رسیدم یاد تولد اُسی افتادم و طبق معمول خریدکردنهایم چیزی پیدا نکردم برای مقام شامخ استاد جوان، اما برای خودم بار هستی جناب میلان کوندرا را خریدم که ببینم این بار هستی را چهطور باید بهدوش کشید... آمدم بیرون حالم بهتر بود به خودم گفتم سوده بازهم گور بابای نداشتهی روزگار، همین شال جدید آبی تیرهات که ملت گفتند به تو میآید را با مداد آبی پشت چشمت سٍت کن و برو، اینقدر برو تا بالاخره یک روزی حماقتهای روزگار از رو بروند ولی تو واینستا، برو و از لحظههایت لذت ببر...
به مطهری که رسیدم دنیس تریکو همچنان اندرخم مدلهای عهد اتیقش بود، با پوزخندی از کنار آن ویترین بزرگ رد شدم و توی دلم به مانکنهای زشت داخل ویترین گفتم باشین تا صبح دولتان با این لباسهایی که پوشیدین بدمد... روی صندلی اتوبوس که نشستم لبخند داشتم و دیگر چیزی توی ذهنم نبود. زیر دوش که رفتم روزگار طعم بهتری داشت...
امروز هم تئاتر در پیش است درست مثل سهشنبه پیش اما با همسفرانی خوب، دوستانی جدید... تا چند ماه پیش پاتوق سهشنبههای سهتفنگدار سینما آزادی بود اما حالا انگار اوضاع کمی فرق کرده و روزها تغییرکردهاند، فقط روزها...
دلم آش رشته میخواهد در این هوای بارانی، ترجیحن بدون کشک. خدایا آیا کسی برای ما آش رشته خواهد پخت؟؟؟
* تکه کلام فرهاد آئیش در تئاتر هفت شب با مهمان ناخوانده که به بهترین شکل ممکن از دهان او ادا میشد.
...
ما به کافه ها و دود سیگار دل بستیم...
سیگار می خوام...
بهار ما گذشته انگار...
من در هیئت پیراهنی برای تنم...
من در هیئت دختری برای خانواده...
بهار ما گذشته شاید...
یاد میحجرد یا حسرت؟ مسئله این است؟؟؟...
استاد میخواهد گربههایش را واگذار کند، دیروز زن و شوهری بههمراه دو دختر دبستانیشان آمده بودند که گربهها را ببینند، گربه را برای دختر بزرگتر میخواستند. مادر و پدر و دختر در مورد اینکه یکی را ببرند یا هر دو را با هم مشورت میکردند مادر به دختر میگفت "هرچی تو بخوای تصمیم با توست" و آخر سر هم دختر تصمیم نهایی را به مادرش واگذار کرد و من متعجب نگاهشان میکردم...
مادر و دختری 8-9 ساله آمدهاند باهم رقص هیپهاپ یاد بگیرند، هر دو کتونی، شلوارک و تاپ یکشکل پوشیدهاند حتی موهایشان را هم مثل هم دمخرگوشی بستهاند، و من مبهوتشان میشوم که چهطور باهم در یک خط ایستادهاند و حرکات را انجام میدهند...
من کودکیِ سرخوشی داشتم و تا پایان دبستان که یقینن خوش زندگی کردم اما بعضی وقتها در مواجه با این صحنهها ساکت میشوم و از خودم میپرسم چرا زمان من از اینچیزا نبود؟ چرا اینطوری نبود؟ اصلن حرفم به دهه 60 و نسل سوخته و اینا نیست و میدانم که این چیزها اصلن اتفاقات عجیبی نیستد اما من احساس میکنم خیلی گنگم در مواجهه با این آدمها، یعنی من اصلا دیشب نمیتونستم حس اون مادر و دختر را بفهمم که چقدر صمیمی در مورد خرید گربه مشورت میکردند یا حس مادری که خودش را همشکل دخترش کرده بود و همپای او حرکات هیپ هاپ انجام میداد. دائما از خودم میپرسم چرا اینها اینقدر با ما فرق دارند؟ یعنی جواب همه این تفاوتها در تغییر روزگار است؟؟؟ شک دارم... من در زندگیم هیچوقت آدم حسودی نبودم یا اینکه افسوس داشتههای دیگران را بخورم ولی وقتی این صحنهها را میبینم احساس میکنم که من هم دلم میخواست، کاش من هم این حسها را یهجایی از روزهای زندگیم تجربه میکردم؛ کاملن میفهمم که حسِ نگاه مبهوتم به این مادر و دخترها نگاه حسرت باریست...
...
آزیتا، زنی خوش رو، بی خیال و متمول در اوایل دهه 50 مشتاق عکاسی و نقاشی، نصف دنیا را دیده بود و حالا که می نوسیم درحال گز کردن هند است. در طول سفر دو پسر 20 و 30 ساله اش تماس می گرفتند، اس ام اس می دادند و حالش را می پرسیدند اما از همسرش که ازقضا پسرخاله اش هم بود خبری نبود، می گفت "شوهرم اهل خواب است و فارسی وان". در طول راه کم نبودند جاده هایی که آدم را به ناکجا آباد می بردند و بعضی وقتها نوای موسیقی درست مخصوص آن جاده ها بود بعد می دیدم که سرش را چسبانده به پنجره و خیره مانده به جاده و یه جاهایی را با آهنگ همنوایی می کند و یه جاهایی ساکت می شود... حواسم به نگاهش بود ته آن نگاه خیره چیزی جز غم نبود یه جور غم اجتناب ناپذیر یه جور حسرت روزهای رفته، درست مثل غم ته نگاه خیره روزبه به شعله های آتش در آن شب مهتابی کویر...
آن نگاه ها یه جایی گوشه ذهنم مانده اند، چند روزی است به این فکر می کنم که چرا آدم های این سرزمین که فرقی هم نمی کند از چه طبقه اجتماعی و در چه دهه سنی باشند، این همه نگاه غمبار دارند؟ این همه حسرت از کجاست؟ چرا این سرزمین اینقدر غم پرور است؟؟... چرا این سرزمین خاک شادی آفرین ندارد؟؟...
بازگشته ام از سفر، سفر از من برنمی گردد...
کاش بشه که جهانگرد شد، هر دفعه بری به یه گوشه دنیا و قاطی آدمها بشی، اینقدر بری و بری که دیگه به برگشت و خونه فکر نکنی، اصلا خونه فراموشت بشه و باورکنی که خونه ت همون جایی که شب کیسه خوابت را پهن می کنی و می خوابی... هر روز جاده ای باشه که آدم ببره به ناکجا آباد از همون جاده هایی که وقی صورتت را میچسبونی به شیشه ماشین و خیره می شوی به آن دیگه نه زمانی هست و نه مکان، غرق شده ای در جاده، خالی شده ای، دیگه هیچ آهی تو دلت نمونده و به هیچ چیزی فکر نمی کنی...
کاش می شد یه جایی تو سایه خنک کلوت های کویر شهداد برای همیشه خوابید...
کاش بهجای این دپرشن قبل پریووود، خوشی قبل پریووود وجود داشت...
...
ریز ریز باران میبارد، پنجره را باز میکنم و از طبقه پنجم به حیاط نگاه میکنم به چراغهای روشن دور تا دور باغچه به سنگفرش کف حیاط، دلم میرود پیش خانه خاطرات دلم تنگ میشود برای داوودیهای یاسی رنگ که با هر باران پاییزی دور تا دور آن باغچه بزرگ مربع شکل پر میشد از گلبرگهای یاسی رنگ خیس شده... تصویر آن موزاییک سرد کف حیاط در آن نیمه شب رمضان ۸۸ برایم تکرار میشود، نمیدانم چرا از ۸۵ به بعد اینقدر زندگیم عجیب و غریب گذشت خیلی غریب، تصاویر زیادی در ذهنم مرور میشود، نمی دانم چرا بهای این فرهنگ متفاوت اینقدر گزاف بود، بهایی به بزرگی ثانیههای زندگی... دیشب به سهممان از زندگی فکر میکردم نمیدانم اصلا سهمی داریم اصلا باید سهمی خواست یا نه؟؟ منصفانه درست میگفت، هیچکس فیلمی نساخت که زندگی ما باشد هیچکس از این همه تضاد و تنهایی، از این همه سکوت برای حفظ احترام و از این همه نگاه خیره و مستاصل چیزی به تصویر نکشید...
پ.ن. نوروزی نمیداند که ما خودمان مُحرَمایم، روضهخوان نمیخواهیم...
...
حوالی ۲ شب است. اهل خانه خواب هستند. تازه از زیر دوش بیرون آمدهام که بوی خاک خیس شده حواسم را میآورد سر جا که باران میبارد. حوله به دوش میایستم توی بالکن، رعد و برق است. خنکی هوا مینشیند در عمق جانم، حس خوبیست. مینشینم روی صندلی و موهایم را شانه میکنم و کیف میکنم از خیسی باران که با خیسی موهایم قاطی میشود. صدای باد و باران میپیچد لای برگهای درختها، اولین باران پاییزی خوب میبارد و من به پنچرههای تاریک خانهها نگاه میکنم و به خودم میگویم ملت چه خوب خوابیدهاند، دستم را دراز میکنم زیر آسمان و از خودم میپرسم یعنی این آخرین پاییز تهران است؟؟...
چه حس خوبی داره ساز زدن در این شب بلند پاییزی...
دلم سوخت برای خدیجه وقتی اشک میریخت که چرا زنده مانده، برای ابراهیم که سازش را شکاند... چرا این حسرتِ چشمها اینقدر دردآور است؟... چرا نمیتوانیم خودمان را گول بزنیم که باباجان فیلم است، قصه است؟... چرا این قصه همیشه پر غصه است؟...
آغاز فصل سرما...
همکار تبریزی تکه کاغذ کوچکی را بدستم داد که ۵ خط ترجمه قطعهای ترکی است که خواسته بودم برایم ترجمه کند؛ حالا از ظهر من ماندهام میان کلمات روی کاغذ و صدای زن و مرد ترک که با هم میخوانند. یعنی چیزی مانده بیخ گلویم، انگار باید کفایت میکردم به همان حس دلنشین قطعه و نباید فراتر از نوای تنبور میرفتم... از عصر تا به حال هربار که قطعه را گوش میکنم چیزی ته دلم چنگ میخورد، احساس میکنم معنی این جمله ها را خوب یاد گرفتهام، خیلی خوب:
تو این سرما داری میری
نگاهمُ تو سینت نگه دار، شاید تو این سرما سردت بشه...
در رسای خدم و حشم نداشته
از اول هفته هیچ شبی خوب نخوابیدم یا فکر و خیال گذشته و حال و آینده بوده یا رؤیاهای دستنیافتنی، نمیدوم شاید هم دستیافتنی... صبحها تنم را به زور از لای ملافه کشیدهام بیرون دلم میخواست بازهم بخوابم تا وقتی که آفتاب پاهای سرد شدهام از خنکای شب قبل راگرم کنه و من لذت ببرم از گرمای آفتابی که به تنم میشینه... دیروز صبح که نشستم به اتوی شال سفید احساس کردم واقعا لازمه که آدم خدم و حشم داشته باشه، یاد مطهره افتادم که در تمام سالهای تحصیل مقنعهی مائده را اتو میکرد؛ احساس کردم که چقدر خستهام از این اتوکشیهای روزانه از اینکه همیشه باید همهی کارهامُ خودم انجام بدم، مسئله اصلا گشادی نیست مسئله اینکه حتی در بدتیرین شرایط که سردرد داری، خوابت میاد و دیرت هم شده هیچکسی نیست که بگه تو برو حاضر شو من الان شال و مانتو را اتو میکنم که اینطوری آدم یهکم خیالش راحت شه... البته خدا خیر بده مامان رو که اگه اون موقع بیدار باشه یه کره مربایی حاضر می کنه که با خودم ببرم سر کار.... احساس میکنم اصلا بد نیست که یه نفر کیف لاکها را مرتب کنه که وقتی ۱۲ شب میشینی به لاک زدن و کیف را باز میکنی لذت ببری از زندگی، یا مثلا سامانی به شالها و جورابها و کمد کفشها بده یا حتی چندباری موهای آدم را سشوار کنه که خسته نشی از سشوار کشیدن که احساس کنی دستهایت توان ندارن هر روز این گیسها را سشوار کنن... خلاصه اینکه هرکس وظائف خودش را دارد و این حرفا جای خود، ولی حتی اگه ضرورتی هم نداشته باشه واقعن خوبه که آدم یه کمکهای این شکلی داشته باشه یعنی برای روح و روان آدم لازمه حداقل برای یه مدت کوتاهی لازمه، بخدااااا لازمههههه...
دلم میخواد به چیزی فکر نکنم، مطلقن به هیچچیز. یجور سکون فکری، طوریکه صبح بیدار شم و ذهنم خالی باشه، خالی ِخالی و خوشحال باشم از اینکه قرار نیست تا شب به چیزی فکر کنم...
پاییز نزدیک است خیلی نزدیک...
نفس تابستون به شماره افتاده و هوا کمی خنکتر شده و البته که این خنکی هوا ملاکی برای نزدیکی پاییز نیست، چون هیچوقت نمیشه خیلی به "هوا" اعتماد کرد که یه جاهایی بدجوری حال آدم را میگیره... انگار پاییز چند قدم بشتر با ما فاصله نداره و من دیروز این فاصله چند قدمیُ بهوضوح تمام در پیادهروهای انقلاب دیدم، تو برگههای انتخاب واحد، تو ساک و چمدونهایی که دانشجوها به دنبال خودشون میکشیدند... من پاییز را در پوست دستانم که چند روزیست مثل سیاه زمستون خشک شده میبینیم، حتی در هوس شدیدم به کیک عصرانه به شیرینی انگورهای سفید دانه درشت... چند روزیست که به شبهای بلند پاییز فکر میکنم که چهطور رقم خواهند خورد، که اگر ندانی میخواهی چه بلایی سر این شبهای بلند بیاوری نمیتوانی خلسهی باد و باران را تاب بیاوری...
...
این چند روز که نبودی خیلی چیزها را خوب فهمیدم هانی... خیلی چیزها را... خوب فهمیدم که شب و روز یک طور دیگری سپری خواهد شد... یک طور دیگری...
به بهانهی بارونی که دیشب بارید...
ارتفاع نسبتن خوبی را در جنگل بالا رفتهایم، بچهها نشستهاند به استراحت، یکی از آقای دکتر میخواهد که آواز بخواند و دکتر هم شروع میکند به خواندن غزلی عاشقانه که حسابی حال آدم را عوض میکند و بهدنبالش مرغ سحر را هم می خواند؛ بعد عدهای میخواهند که یک آهنگ شاد هم بخواند و دکتر کمی سکوت میکند و شروع میکند به خواندن ببار ای بارون ببار که من با همین مصرع اول جمع را ترک میکنم و تا شعاع زیادی دور میشوم... دلم نمیخواست حال خوبم و تمام انرژی که از جنگل، مه و ارتفاع گرفته بودم را با شعری هدر دهم که همدم عر زدنهایم بود که برگردم به خاطرات تلخ زار زدن پشت پنجره وقتی بارون میبارید...
عصر ِ روز ِ برگشت همین که چرتم تمام شد و چشمهایم را باز کردم صادق دوربین را داد دستم و گفت نگاه کن: درست همان موقعی که با غزل عاشقانه آقای دکتر تو حال خودم بودم از فاصلهایی دور زوم کرده و عکس نیمرخی از من گرفته که حال آدم را رسوا میکند؛ عکس را به دوستانی که اطرافم هستند نشان میدهد و رامتین بلافاصله میگوید "سوده این همون موقعی بود که یاد اون خاطره افتادی و بلند شدیُ رفتی" و من فقط نگاهش میکنم ولی توی دلم جوابش را میدهم که نه، خاطرهای در کار نبود حتی آدم آن خاطرات هم نبود بلکه زخمی بود که دلم نمیخواست نوک سوزنی از کنارش رد شود و من را به درد بیاندازد... اگر تو هم مثل من از خودت ترسیده باشی محافظهکار میشوی، سعی میکنی حواست زیادی بهخودت باشد، توانی برایت نمانده که شعر نوستالژیکت را این بار با حالی خوب در فضایی کاملا متفاوت گوش کنی... وقتی محافظهکار میشوی سعی میکنی حواست بیشتر به مستیات باشد دلت نمیخواهد به هیچ دلیلی مستیات زائل شود حتی اگر خود استاد بیاید وسط جنگل و قطعه را برای تو بخواند...
چند شب خواب را گشتی اسیر یک شبی بیدار شو دولت بگیر...
شمعهای روشن کنار دستمان، لبتاب و سجادهها و قرآن وسط سالن، کارتنهای اسباب بستهبندیشده پشتسرمان و تمام فایلهایی که دانلود کرده بودی و حتی همان چند آلو سیاهی که آوردی بخوریم تا خوابمان نگیرد، شب احیایی را برایم رقم زد که با تمام احیاهایی که در این چند سال اخیر باهم بودیم، فرق داشت... خیلی فرق داشت، یعنی یک خاطرهای شد بیخ دل که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمیشود یعنی چنان دردناک بود که حتی نوروزی هم نمیتواند به محزونترین شکل ممکن بیانش کند...
این راننده تاکسی نازنین...
آقایی عقب تاکسی نشسته و من هم ساز بهدست مینشینم عقب. تعجب میکنم که چرا آقای راننده جلوی هیچ مسافر دیگری که در امتداد خیابان ایستاده ترمز نمیکند؟؟ بعد احساس میکنم این کار را بخاطر من میکند که ساز همراهم هست، هرچند که ساز اصلا جاگیر نیست اما آقای راننده بخاطراینکه من راحت باشم مسافر دیگری را سوار نمیکند. این حرکت را دوست داشتم نه صرفا چون راحت بودم بلکه به این دلیل که راننده بخاطر من از خیر کرایهاش گذشت؛ این حس گذشتن برایم دلچسب بود که چقدر آدمها با هم فرق دارند، یکی بخاطر یک سکه بیست و پنج تومنی کارش به فحش و فحش کاری با مسافر میکشد و یکی دیگر هم میتواند از سر لطف کل کرایهاش را فراموش کند...
پ.ن. کجایی سرباز؟؟؟ میخواستیم با هم داستانهای تاکسی را بنویسیم...
خواب راحت
نور آبیرنگ صفحه مانیتور تردمیل تنها نور موجود در اتاق بود. روی تردمیل راه میرفتم و سعیاَم بر آن بود که به چیزی فکر نکنم، چشمهایم را بسته بودم و فقط تصویر ساحل دوستداشتنی چابهار و گلها و ستارههای سوباتان را در ذهنم مرور میکردم، سعی کردم مثل آن شب ساحل لیپار، با موجها در حرکت باشم... ۵۰ دقیقه پیادهروی و نرمش برای شروع خوب بود، راضی بودم. زیر دوش حس خوبی داشتم و به حرفهای فریبا فکر میکردم به اینکه "باید مراقب حس و حالمان باشیم"، همان زیر دوش تصمیم گرفتم اَراجیفها را فراموش کنم و فقط و فقط روی تصمیمهایم فوکوس کنم... یک لیوان شیر خوردم که مثلا کلسیم هم به بدنم برسد، ایستادم در قاب پنجره و موهایم را بافتم و لذت میبردم از قطرههای بارونی که مینشست روی بازوها و کمرم... سرم را که گذاشتم روی بالش، خوابم برد، خواب راحتی بود...
و ما در میان آدمهایی زندگی میکنیم که هنوز معتقدند: "ننگُ دختر بهبار میآره"...
از میون جملههایی که آقای نوازنده گیتار با کلمات درخواستی تماشاچیان میساخت، این جمله عجیب به دلم نشست: "ما همه خوبیها را اختلاس میکنیم"...
موهایم را بالای سرم بستم، نشستهام روی سکوی آشپزخانه و تمرین میکنم، چهار مضراب شور ر را ایندفعه با انگشت چهارم میزنم. دقیقا در قاب پنجره قرار گرفتم، درست در مسیر باد و صدای ساز با صدای باد و صدای تکان خوردن برگهای گلدانهای اطرافم قاطی میشود... حس خوبیاست، انگار باد از تک تک سلولهایم رد میشود و همهچیز را با خود میبرد درست مثل همان چیزی که در فیلمها نشان میدهند... کشف میکنم که اگر دستم را روی کاسه ساز جابجا کنم دُرابهایم بهتر میشود و خوشحال از کشف جدید همچنان همراه با باد به تمرین ادامه میدهم... اهل خانه مشغول چت با آنسوی آبها هستند، بابا میآید مینشیند پشت میز و کتابش را دست میگیرد، حواسم هست که حواسش به ساز زدنم هست، نگاهم میافتد به صورتم در آینه پنجره و خیره میشوم در چشمهایم و از خودم میپرسم سوده توی این چشمها چه خبره؟؟ بعد صدای بابا حواسم را میآورد سرجا: " سوده بابا کسلی سرحال نیستی؟؟؟" و من با بهانه گرمای هوا و رمق نداشته شدیدن تکذیب میکنم... دوباره ساز میزنم و ریز ریز به بابا نگاه میکنم، محو چهرهاش میشوم و به تصمیمهای توی ذهنم فکر میکنم... تصویر آن لحظه صورت بابا با نگاه روی کتاب ماند جلوی چشمهایم... ساز را میگذارم زمین و برمیگردم به شهر نگاه میکنم که چراغهایش درحال خاموششدن است...
بارون وسط یه تابستون داغ، درست همان چیزی بود که همه محتاجش بودیم... صفحه را که باز میکنی حال همه خوب است، هرکسی خطی نوشته از حس و حال خوبش از این بارون... انگار نه فقط گرمای تیرماه کش دار بلکه خیلی از تلخیها را با خودش شسته و برده حتی داغی تن من را... ما محتاجیم جناب مستطاب یونیورس، محتاج یه همچین لحظههایی که یکهو حال همگیمان خوب شود، که هرکه از در میآید بگوید کیف میکنی با این بارون، که پشتسرهم عزیزانمان اساماس بفرستند لذت میبری از این هوای دلانگیز... ما آدمهای خیلی محتاجی هستیم جناب مستطاب یونیورس، محتاج یه همچین حس و حالی که حتی با وجود تمام تلخیها و دغدغهها و خبرهای بد، همانطور که پشت میزهایمان مشغول کار هستیم عطر بارون کیفورمان کرده باشد رهایمان کرده باشد... ما محتاجیم که هر از گاهی همهمان با هم اینطوری مست شویم حتی اگر دوام مستیش خیلی کوتاه باشد...
صبح اول هفته
دوش گرفتم، خُنکم، حوله به تن با موهای خیس ایستادهام در قاب تمام قد پنجره و بیخیال عقربههای ساعت طلوع را نگاه میکنم و از رنگ باریکه های نور در لابهلای ابرها کیف میکنم... به سکوت صبحگاهی شهر گوش میکنم و لذت میبرم از خنکی بادی که مینشیند روی پوست تنم... به شهر نگاه میکنم که در حال بیدار شدن است و به خودم فکر میکنم و به هفته درپیشرو... حس خوبیست دلم میخواهد حس خوبش تا آخر هفته بماند...
گلومسه...
تنم را سپرده بودم به خنکای باد و خیره بودم به ابرهای آسمون در قاب پنجره و احساس میکردم چقدر زندگی من گره خورده با این آسمون که انگار دوتا چشمی اون تو هست که اگه نبینمشون شبم صبح نمیشه... توی ذهنم خیلی چیزها را مرور میکردم... به دختری فکر میکردم که تو مترو در کنارم ایستاده بود و خیلی بیهوا گفت چه ابروهای یک دست مشکی قشنگی داری و من تشکر کردم ولی توی دلم پوزخند می زدم به ابروهای مشکی قشنگ... به حرف بهار فکر میکردم که گفت قیافت شبیه اونهایی شده که یکیُ دوست دارن، ته چشمات یه چیزیه شبیه عاشقی و من بازهم تو دلم پوزخند میزدم به عاشقی... به گلومسه خواننده ترک فکر میکردم که همکار تبریزی برایم ترجمه کرده یعنی لبخند بزن و من چیزهایی که باید بخاطرشان لبخند بزنم را در ذهنم مرور میکردم...
از خوشیهای کوچک و بزرگ روزگار...
یک. پسربچه سه سال و نیمه را دوباره دیدم و اینبار او در جواب سوال من که ازش پرسیدم وقتی ناراحت میشی چکار میکنی گفت با اسباب بازیهام بازی میکنم، اسکوتر بازی میکنم، دوچرخه بازی میکنم؛ جوابش به دلم نشست خیلی صادقانه، واقعی و قابل تامل بود...
دو. جمع دور میز شام را دوست داشتم و لذت میبردم از حس شادی بیریایی که از در کنار هم بودنشان در چشمهایشان میدیدم ... سرمان گرم باده شیراز بود و مبهوت عقاید جالب استاد بزرگ... حس خوبی بود وقتی همراه با اُسی به سلامتی هم نوشیدیم و از تمرینهای انجام ندادهام حرف زدیم... شب دوستداشتنی بود وقتی استاد بزرگ سهتار را دستش گرفت و با همهی حسش خواند: نه آوایی نه رویایی نه دلداری... انگار همهی وجودش را میشد در صدا و مضرابش دید، دلم میخواست مضرابهای تار تا خود صبح طول میکشید و من بیشتر غرق میشدم در زخمههای تار استاد بزرگ... لذت میبردم از نگاه تحسین برانگیز استاد بزرگ بر شاگردش وقتی که سه تار مینواخت... شب دلچسبی بود، از آن شبهایی که خسته نمیشدی از حضور آدمها که دلت میخواست ثانیهها کش بیایند تا بیشتر غوطهور شوی در دار و گیر دنیای آدمها...
سه. به سفارش بابا املت درست کردم و بابا به سفارش من دوغ با نعنا، نشستهایم سر میز و باد خنکی از پنجره میوزد و بابا کیفور میشود، از املت خوشش آمده و با رغبت میخورد و من لذت میبرم از طعم املت به همراه خنکی باد و لبخند بابا
اردیبهشت با تمام بوی یاس و شبهای بارونی و صبحهای پس از بارونش تمام شد اما برای من غریب بود... دیشب که آخرین باد خنک اردیبهشتی مینشست روی تن داغ من، خیره به ابرهای آسمون با خودم فکر میکردم کی میدونه تا اردیبهشت سال بعد روزگار ما چطوری میچرخه... اردیبهشت در هنگی سپری شد... هنگ بودم از آدمها رابطهها عشقها از روزگار و زندگی گیاهی از چشمهایی که غم و حسرت توشون موج میزنه و هر روز به تعدادشون اضافه میشه... هنگ بودم از چشمهایی که ته ندارند که از همون اول توشون غرق میشی و لذت میبری از غرق شدنت... از تنهایی آدمها که انگار بای دیفالت تنهان درست مثل آیدین سمفونی مردگان که چقدر دلم براش سوخت که چقدر ملموس بود این حس داخل و خارج چاچوب زندگی کردن... به آدمهایی فکر کردم که تو تخت دو نفره میخوابن اما ته دلشون میدونن این آدم اونی که میخواستن نیست که به نظرم این بدترین نوع تنهاییست، به دختری که مثلا ادبیات خونده و میگه صرفا بخاطر بچه ازدواج کرده... به زنی زیبا فکر کردم که گفت سر سفره عقد فهمیدم من از این آدم بدم میآد و حالا دو تا بچه از اون مرد داره... به دختری که بخاطر س..ک..س.. ازدواج کرد به دسته گل بکگراند لب تاب مطهره فکر کردم که میگه پاکش نمیکنم نوستالژیست... همه آدمهای دور و نزدیکم رو مرور کردم دیدم خیلی کمه تعداد اونهایی که یارشون همونیه که میخواستن ... تو کتابی ( فکر کنم " چکمههای شیطان را نپوش" احمد غلامی) نوشته بود آدمها یا دیر به هم میرسن یا به اشتباه و احساس میکنم این حداقل در مورد نسل من خیلی صدق میکنه یا حداقلتر در مورد اونهایی که خیلی بیشتر شبیه من فکر میکنند... وقتی میبوسی و بعدش ترسیدی از خاطره یعنی زندگی خیلی گیاهیتر از توان ما پیش میره و ما هرچقدر هم که میدویم و دلخوش میکنیم به دلخوشیهامون بازهم این درصد گیاهی زندگی خیلی بشتر و جلوتر از دلخوشیهای ما پیش رفته درست مثل دیروز که استاد گفت هرچقدر هم که تند بشماری باز این مضرابه که از شمارش تو جلوتر میره... نمیدونم چقدر باید گذشته رو فراموش کرد یا چقدر باید لحظه رو عاشقی کرد یا چه قدر باید امیدوار باشیم به آینده که این آینده دق داد ما رو که به قول نامجو واقعا عمری دگر بباید بعد از وفات ما را که این عمر طی نمودیم اندر امیدواری... شاید هم حق با میرزا باشه شاید واقعا جز خوشی مرهم دیگهای نباشه برای این زندگی گیاهی... انگار همه باید دور هم بشینیم و ببینیم کی مرهم بهتری داره برای این زندگی گیاهی... کاش این زندگی گیاهیُ بهم یاد نمی دادی...
کاش حسین نوروزی یه جایی آخر این پست مینوشت شبی چندبار از روی این چندخط بنویسیم که کفایت حالمون بکنه...
"میخوام از یادتون رفته باشم، از شهرتون رفته باشم، از اتاقتون رفته بودم، از تختتون رفته باشم، از دلتون از یادتون رفته بودم. بعد؟ هیچچی.. شما بمونید و یه آینه. میخوام از تو اون آینه هم رفته باشم.
میخوام از دستتون رفته باشم..."
انگار زندگی گیاهیتر از اون چیزیه که فکرش میکردیم...
امروز یه پسربچه سه سال و نیمه اومده درگوشم میگه تو وقتی ناراحت میشی گریه میکنی؟؟ من هم جواب دادم که آره گریه میکنم... از بعدازظهر تا حالا از خودم میپرسم تو ذهن یه پسر بچه سه سال و نیمه از یه خانواده خوب چی میگذره که همچین سوالی میپرسه... دلم میخواست به این پسربچه دوست داشتنی بگم آخه بچه جون تو از ناراحتی از گریه چی میدونی ؟... تو چه میدونی که یه وقتایی آدم دلش میخواد گریه کنه زیاد گریه کنه، به اندازه همه این زندگی گیاهی گریه کنه... تو چه میدونی که یه وقتایی آدم دلش میخواد بره تو دل یه آغوش و اینقدر گریه کنه تا دنیا وایسته و تموم شه ولی آغوش همیشه دور ِ دور ِ دور ِ... اگه دوباره ببینمش این بار این منم که باید درگوشی ازش بپرسم وقتی دلش میگیره چی کار میکنه؟ وقته دلش گریه میخواد کجا میره گریه میکنه؟...
آخرین صبح سال ۸۹ مقابل هتل ارگ جدید بم، بهار از من عکسی گرفته که از اردیبهشت پارسال تا همین دو هفته پیش که ویندوز عوض کردم روی دسکتاپ بود. عکس را گذاشتم روی دسکتاپ و تقریبا هر شب یکی دو بار نگاهش میکردم تا حواسم باشد به خودم تا دوباره برنگردم به چهره و حال و هوای آن روزهای تلخ... امسال بعد از تعطیلات چند شبی باز هم به عکس نگاه میکردم و احساس کردم که دیگه نیازی ندارم به این آینه و حالا میتوانم عکس را بردارم که با عوض کردن ویندوز خود بخود از روی صفحه پاک شد.... ولی حس سودهی آن عکس مثل یک آژیر، یک زنگ خطر یهجایی گوشه ذهنم مانده؛ و حالا که به چهره خودم در عکسهای امسال نگاه میکنم میبینم چقدر فرق داره این سوده با سوده پارسال که البته این تفاوت را حتی زودتر از عکسها وقتی که در خانه را بستم و نشستم توی ماشین به قصد شروع سفر نوروز ۹۱ بخوبی حس کردم و به خودم گفتم که چقدر در بستنم فرق داشت با پارسال، این دفعه هیچی نبود که بخواهم پشت در خانه بگذارم و از آن رها شوم، در بستن امسال خیلی دلچسب بود حس سبکی داشت. تجربه این کار برای خودم خیلی خوب بود، بنظرم بد نیست که آدم بعضی وقتها برای خودش همچین راهکارهای سادهای بتراشد گاهی اوقات خیلی خوب جواب میدهد خیلی خوب...
از سه شنیه شب تا حالا صدای ناصر تو گوشم زنگ میخوره که دو بار شت سرهم با نگاه معنی داری سرشُ تکون داد و گفت سوده سه تار ساز تنهاییه... سه تار ساز تنهاییه سوده... و من سر تکون دادم و هیچ نگفتم... هیچی نداشتم که بگم...
یک وقتهاییست در زندگانی که مات و مبهوتی و من از صبح اینطوریم... همش تصویر معتمدآریا تو فیلم اینجا بدون من میآد جلو چشام که به یه نقطهای توی دور خیره بود و از پسرش سیگار می خواست... فقط نمیدونم من باید از کی سیگار بگیرم...
وقتهایی هست در زندگانی که آدم دلش میخواد زمان متوقف شه، مثل وقتی که داری از ته دل میبوسی... وقتی که شیشه ماشین را کشیدی پایین خیرهای به خورشید نیمه ابری و باد خنک اردیبهشتی می ره ته ته وجودت میشینه... وقتی که خیرهای تو چشمهایی که یه عالمه حرف نگفته داره...