از خوشی‌های کوچک و بزرگ روزگار...

یک. پسربچه سه سال و نیمه را دوباره دیدم و این‌بار او در جواب سوال من که ازش پرسیدم وقتی ناراحت می‌شی چکار می‌کنی گفت با اسباب بازی‌هام بازی می‌کنم، اسکوتر بازی می‌کنم، دوچرخه بازی می‌کنم؛ جوابش به دلم نشست خیلی صادقانه، واقعی و قابل تامل بود...

دو. جمع دور میز شام را دوست داشتم و لذت می‌بردم از حس شادی بی‌ریایی که از در کنار هم بودنشان در چشم‌های‌شان می‌دیدم ... سرمان گرم باده شیراز بود و مبهوت عقاید جالب استاد بزرگ... حس خوبی بود وقتی همراه با اُسی به سلامتی هم نوشیدیم و از تمرین‌های انجام نداده‌ام حرف زدیم... شب دوست‌داشتنی بود وقتی استاد بزرگ سه‌تار را دستش گرفت و با همه‌ی حسش خواند: نه آوایی نه رویایی نه دلداری... انگار همه‌ی وجودش را می‌شد در صدا و مضرابش دید، دلم می‌خواست  مضرابهای تار تا خود صبح طول می‌کشید و من بیشتر غرق می‌شدم در زخمه‌های تار استاد بزرگ... لذت می‌بردم از نگاه تحسین برانگیز استاد بزرگ بر شاگردش وقتی که سه تار می‌نواخت... شب دلچسبی بود، از آن شب‌‌هایی که خسته نمی‌شدی از حضور آدم‌ها که دلت می‌خواست ثانیه‌ها کش بیایند تا بیشتر غوطه‌ور شوی در دار و گیر دنیای آدم‌ها...

 سه. به سفارش بابا املت درست کردم و بابا به سفارش من دوغ با نعنا، نشسته‌ایم سر میز و باد خنکی از پنجره می‌وزد و بابا کیفور می‌شود، از املت خوشش آمده و با رغبت می‌خورد و من لذت می‌برم از طعم املت به همراه خنکی باد و لبخند بابا

اردیبهشت با تمام بوی یاس و شب‌های بارونی و صبح‌های پس از بارونش تمام شد اما برای من غریب بود... دیشب که آخرین باد خنک اردیبهشتی می‌نشست روی تن داغ من، خیره به ابرهای آسمون با خودم فکر می‌کردم کی می‌دونه تا اردیبهشت سال بعد روزگار ما چطوری می‌چرخه... اردیبهشت در هنگی سپری شد... هنگ بودم از آدم‌ها رابطه‌ها عشق‌ها از روزگار و زندگی گیاهی  از چشم‌هایی که غم و حسرت توشون موج می‌زنه و هر روز به تعدادشون اضافه می‌شه... هنگ بودم از چشم‌هایی که ته ندارند که از همون اول توشون غرق می‌شی و لذت می‌بری از غرق شدنت... از تنهایی آدم‌ها که انگار بای دیفالت تنهان درست مثل آیدین سمفونی مردگان که چقدر دلم براش سوخت که چقدر ملموس بود این حس داخل و خارج چاچوب زندگی کردن... به آدم‌هایی فکر کردم که تو تخت دو نفره می‌خوابن اما ته دلشون می‌دونن این آدم اونی که می‌خواستن نیست که به نظرم این بدترین نوع تنهایی‌ست، به دختری که مثلا ادبیات خونده و می‌گه صرفا بخاطر بچه ازدواج کرده... به زنی زیبا فکر کردم که گفت سر سفره عقد فهمیدم من از این آدم بدم می‌آد و حالا دو تا بچه از اون مرد داره... به دختری که بخاطر س..ک..س.. ازدواج کرد به دسته گل بک‌گراند لب تاب مطهره فکر کردم که می‌گه پاکش نمی‌کنم نوستالژی‌ست... همه آدمهای دور و نزدیکم رو مرور کردم دیدم خیلی کمه تعداد اونهایی که یارشون همونیه که می‌خواستن ... تو کتابی ( فکر کنم " چکمه‌های شیطان را نپوش" احمد غلامی) نوشته بود آدم‌ها یا دیر به هم‌ می‌رسن یا به اشتباه و احساس می‌کنم این حداقل در مورد نسل من خیلی صدق می‌کنه یا حداقل‌تر در مورد اون‌هایی که خیلی بیشتر شبیه من فکر می‌کنند... وقتی می‌بوسی و بعدش ترسیدی از خاطره یعنی زندگی خیلی گیاهی‌تر از توان ما پیش‌‌ می‌ره و ما هرچقدر هم که می‌دویم و دلخوش می‌کنیم به دلخوشی‌هامون بازهم این درصد گیاهی زندگی خیلی بشتر و جلوتر از دلخوشی‌های ما پیش رفته درست مثل دیروز که استاد گفت هرچقدر هم که تند بشماری باز این مضرابه که از شمارش تو جلوتر می‌ره... نمی‌دونم چقدر باید گذشته رو فراموش کرد یا چقدر باید لحظه رو عاشقی کرد یا چه قدر باید امیدوار باشیم به آینده که این آینده دق داد ما رو که به قول نامجو واقعا عمری دگر بباید بعد از وفات ما را     که این عمر طی نمودیم اندر امیدواری... شاید هم حق با  میرزا باشه  شاید واقعا جز خوشی مرهم دیگه‌ای نباشه برای این زندگی گیاهی... انگار همه باید دور هم بشینیم و ببینیم کی مرهم بهتری داره برای این زندگی گیاهی... کاش این زندگی گیاهیُ بهم یاد نمی دادی...