هوای گریه با من...

روی سکوی آشپزخانه نشست نا لب‌تاب را جمع کند سرش پایین بود، نگاهش کردم و بغضم گرفت، از خودم پرسیدم  دوباره کی همدیگر را خواهیم دید؟ دوباره کی دور  میز این آشپزخانه جمع می‌شویم؟ یعنی تمام مدت این 2 ماه شبی نبود به صورتش نگاه کنم و این سوال تو ذهنم نچرخه که تا دیدار بعدی چقدر طول می‌کشه؟ ما کجای روزگاریم؟؟ نمی‌دونم یه حسی باهام بود و هست شبیه سایه شوم مرگ، انگار که این آخرین دیدارش با مامان و باباست، حس مرگ که تمام روزهای  6 ماه گذشته باهام بود توی این 2 ماه خیلی پررنگتر شد، نمی‌دونم شاید هم بخاطر این باشه که سال 92 با مرگ شروع شد و حس مرگ پدر و مادرم تا همین لحظه هم باهامه و این خیلی تلخه که همش فکر می‌کنی امسال از دستشون می‌دی، خیلی وحشتناکه... غروب جمعه که به‌قدر کافی دلگیر هست ولی وقتی تو غروب آخرین جمعه تابستون برادر را میان هق‌هق مامان و اشک‌های بی‌صدای بابا بدرقه می‌کنی، غروب جمعه دیگه فقط یه غروب دلگیر نیست عینِ درده عینِ استیصال... نه می‌تونی بگی بمون نه می‌تونی بگی برو فقط نگاه می‌کنی و درد را با همه وجودت مزه می‌کنی، نگاه می‌کنی و سعی می‌کنی آخرین نگاه را توی ذهنت ثبت کنی مامان سرش را می‌کند توی ماشین و دستش را می‌گیرد برادر اشک می‌ریزد و بابا آب را پشت سرش می‌ریزد به امید روشنایی...

آهنگ‌ها یکی پس از دیگری پلی می‌شوند و ناخودآگاه احساس می‌کنی چقدر آهنگ‌هایت پاییزی شدند...


...

دلم برای اُسی سوخت، می‌خواستم بهش بگم بعضی‌وقت‌ها پنجره، سیگار و تراشیدن سیبیل جواب نمی‌ده بعضی‌وقت‌ها هیچی جواب نمی‌ده هیچی... اما نگفتم و سکوت کردم و تا وقتی که خوابم بردحس تلخی داشتم از سکوت خودخواسته‌م ازاین‌که روزگار آدم می‌رسونه به ترس از خاطره، رنج، ازدست‌دادن... عمق فاجعه اینجاست که خودت ملزم  می‌کنی به فاصله به سکوت چون می‌ترسی از روزی که به‌جایی رسیده باشی که دیگه نتونی ساز بزنی و مجبور شی سازت پنهان کنی زیر تخت، بالای کمد...