آرزوهای محال...

کاش تهران همیشه مثل این‌ روزها بود، خیابون‌هایی با تعداد ماشین‌های کمتر، پیاده‌روهایی با تعداد محدودتری آدم، پاشاژهایی خلوت‌تر، کافه‌هایی پر از صدای غش غش خنده، اتوبوس‌هایی با صندلی‌های خالی که آدم هوس می‌کنه سوار بشه و سرش  تکیه بده به شیشه و خیره بشه به برگ‌های تازه‌ی چنارهای ولیعصر... کاش پیاده‌رو انقلاب هر روز مست بود از بوی سنبل... کاش مترو همیشه همینقدر خوب بود، اگه دوتا ایستگاه روی پا ایستادی سه‌تا ایستگاه بعد را حتمن راحت روی صندلی نشستیُ می‌تونی بی‌خیال ساعت و زنگ موبایل، کتاب استاد بزرگ را درآوریُ خیره شوی به عکس‌ش با پیراهن مشکی و نگاهی به دوردست و دلت تنگ شود برای تاری که در آن مهمانی پرخاطره نواخت... از مترو که بیرون می‌آیی کیف می‌کنی از بستنی قیفی‌ایی که ملت لیس می‌زنند بعد در دلت آرزو می‌کنی کاش تهران همیشه همین‌طوری بود، کاش کلان‌شهر نبود، یه‌ شهر مختصر مفیدی بود با آروزهایی کما‌بیش دست‌یافتنی...