پسری ۲۶ ساله فوق دیپلم مهندسی راه و ساختمان، سربه‌زیر، آروم و تر و فرز آمده برای ما چای ‌می‌ریزد، نامه می‌برد و دستشویی می‌شوید... چنان لبخند به لب چای ‌می‌آورد که انگار خیلی راضی‌ و خوشحال است از کاری که ‌می‌کند از پولی که بدست می‌آورد، یک جوری می‌گوید امری ندارین که آدم دلش کباب می‌شود... در چشم‌هایش حسرتی‌ست برای میزها و کامپیوترها... می‌نشیند روی صندلی کوچک آشپزخانه خیره می‌شود به سرامیک‌های سفید کف، یکی دوباری ریز ریز نگاهش کردم گاهی سرش را می‌گیرد بین دستهایش و  آهی می‌کشد از این روزگاری که به بی‌رحمی سپری می‌شود... بعد من دو روز است به شعور رئیسی فکر می‌کنم که همچین جوانی را آورده  مقابل هشت جوان دیگر که پنج‌تایشان مدرک مهندسی داردند؛ می‌گوید من یک نفر مودب، با شخصیت و زبل می‌خواهم برای کارهای بیرونی شرکت که عبارتند از هفته‌ای ۴-۳ تا نامه و کارهای خودش یعنی تمیز کردن ماشین و  پرداخت حساب‌های بانکی که البته نود درصدشان اینترنتی انجام می‌شوند. می‌دانم که پسر به جبر روزگار این کار را پذیرفته اما دلم می‌خواهد به این آقای رئیس بگویم ای آدم ناحسابی که خیلی هم ادعای اخلاق داری برای اینجور کارها نفر زیاد است، اما تو که می‌تونی برای این آدم کار بهتری فراهم کنی چرا باید مهندس جوان را تا به این حد خورد کنی؟ چرا؟ چون تو  یک نفر باکلاس می‌خواهی که نامه‌هایت را برای بانک‌ها ببرد؟! نفری که به قول خودت پرستیژ شرکت را حفظ کند؟! دلم می‌خواهد همه بچه‌ها را بسیج کنم بگردیم کاری برایش پیدا کنیم که حداقل کمی زهر بی‌رهمی روزگارش گرفته شود...