اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی...

آه از چشم تو و حجره فیروزه تراشی من برد به همونجا که باید می‌برد، به مشهد به زیر‌پله‌ای که علی‌آقای نقره‌فروش سنگ‌ها را یکی یکی جلوی‌مان می‌گذاشت، تو یشم و شبق می‌خواستی و من هیچ... مبهوت علی‌جان‌ گفتن‌های همسر علی‌آقا شده‌بودیم مبهوت حس خوب رابطه اون دوتا آدم بی‌ریا، علی‌آقا با موهای جو گندمی و سنگ‌هایش و آن مستطیل زیرپله بدجور توی دلم ماندگار شدند...

 این دقیقن همونی‌ست که بدرد این روزهای من می‌خورد و تهران... عصرهایی که بدجور بوی پاییز می‌دهند، عصرهایی که غریبند خیلی غریب، عصرهایی که خودت هستی و سکوت...